جزیره‌ی آقای دکتر-پارت دوم

جزیره آقای دکتر

سکوت دانشگاه را دوست داشتم.امروز هوا آفتابی و زیبا بود.از در ورودی ساختمان وارد شدم.بچه ها دو یا چند نفری جمع بودند و داشتند راجع به امتحان امروز صحبت میکردند.دنبال لوکاس گشتم.اما نتوانستم او را پیدا کنم.تلفنم را در آوردم و شروع کردم به گرفتن شماره اش…حتما خواب مانده است.لااقل امیدوار بودم این طور باشد.چند بار گرفتم اما جواب نداد.خواستم بروم پرس و جو کنم ببینم چرا امروز نیامده است که متوجه شدم زمان از دستم رفته و الان هاست که کلاس شروع شود.پس کیفم را از کنار دیوار برداشتم و بر شانم انداختم.امروز کلاس به نظرم خیلی خوب بود و امتحان هم از قبل برایش آماده شده بودم.در راه برگشت خیلی گرسنه بودم و رفتم از فست فود ساندویج خریدم.حدودا ساعت ۳ بعد از ظهر بود که به خانه رسیدم.ماشین دم در خانه پارک کردم و وارد آپارتمان شدم.تا طبقه پنجم را با آسانسور و بقیه را از پله بالا رفتم.در خانه را باز کردم و وارد شدم.امروز آنتو به من گفته بود که دیر می آید.من هم فعلا خسته بودم و رفتم روی کاناپه ولو شدم.کمی با تلفنم ور رفتم و بعد هم شروع کردم به بازی ویدئویی کردن.‌بعد از ظهر آنتو به خانه برگشت.نزدیک های غروب دوباره شروع کردم به زنگ زدن به لوکاس اما باز هم جواب نداد.تصمیم گرفتم فردا هر طور شده سراغش را بگیرم.آن‌شب همه اش در فکر لوکاس بودم و زیاد با آنتو حرف نزدم…
صبح روز بعد زود تر بیدار شدم تا بتوانم سریع تر از همیشه به دانشگاه برسم.صبحانه را یک وافل سرپایی خوردم و راه افتادم به سمت پارکینگ.آنتو هنوز خواب بود و نخواستم بیدارش کنم.

صبح روز بعد دوباره به دانشگاه رفتم.اما اینبار هم لوکاس نیامده بود.از بخش حراست احوالش را جویا شدم اما آنها علت غیبتش را نمی دانستند و هیچ خبری ازش نداشتند.هر بار زنگ می زدم جواب نمی داد و من هر بار ناراحت و نگران تر از بار قبل میشدم.

حتی چند بار به خانه‌یشان مراجعه کردم اما پدر و مادرش نگران تر از من گفتند که چندین روز است که پایش را خانه نگذاشته.بالاخره تصمیمم را گرفتم.باید موضوع را با پلیس در میان می گذاشتم.پس بعد از ظهر همان روز به اداره ی پلیس رفتم و اظهاراتم را نوشتم.آنها به من گفتند که خبرم خواهند کرد و اینکه والدینش قبل از من آنجا بودند. اما من نمی توانستم منتظر آنها باشم.باید خودم دست به کار میشدم.اول احتمالات را روی میز گذاشتم.ممکن بود آدم ربایی باشد.شاید هم مشکلی برایش پیش آمده بود.اگر آدم ربایی بود چه کسانی پشت کار بودند؟به زودی می فهمیدم.همین طور که داشتم در اتاقم فکر می کردم آنتو وارد اتاق شد:(حالت خوبه؟)او ماجرا را می دانست.(خودت چی فکر می کنی؟)
(اوه البته.فکر می کنی چه اتفاقی براش افتاده؟)
(نمی دونم.فکر میکنم آدم ربایی باشه.)
(چجور آدم ربایی؟)
(خب دارم به همینش فکر می کنم.)او ناگهان به سمت من برگشت:(نکنه مال همون ماجراس؟)
(به زودی می فهمیم…)بعد کمی چشمانم را بستم.آنتو دوباره پیشنهاد داد:(ما باید مطمئن شیم.اونا هنوز دنبالتن میدونی که.)نفس عمیقی کشیدم:(درسته.)او بهم دلداری داد و از اتاق خارج شد.هنوز اوایل شب بود و لبتاپم را روشن کردم و کمی در اینترنت گشتم.‌‌‌‌‌هنوز خاطرات آمریکا برایم زنده بود.از آن آدم ربایی کثیف و آن دکتر احمق و به معنای واقعی کلمه دیوانه…به زودی می فهمیدم که چه بلایی سر لوکاس آمده است.به زودی…

***********

راوی:

(ولم کنین!چرا منو دزدیدین؟)
(ساکت شو احمق.ما از تو استفاده ی ابزاری کردیم تا اونو بیاریم اینجا.مطمئنیم اون میاد دنبالت.)او شروع کرد به خنده های شیطانی زدن.بعد با چسب جلوی دهان لوکاس را بست و او را داخل اتاقی تاریک حبس کرد.بعد خودش رفت داخل اتاقش و روی صندلی پشت میز نشست و پاهایش را روی میز انداخت.خدمت کار وارد اتاق شد:(قربان،چیزی لازم ندارید؟)
(برام هِش رو صدا بزن.باید برای ورود مایکل مقدمه چینی کنیم.)
(بله قربان.)
داستان از این قرار بود.درست روزی که لوکاس برای رفتن به دانشگاه از خانه خارج شد،متوجه حضور وَنی شد که نا آشنا بود اما بدون توجه به آن به طرف ماشینش رفت.ظاهرا قبل از آمدن او به داخل کوچه زیر چرخ هایش میخ گذاشته بودند.او تا شروع به حرکت کرد لاستیک های ماشینش را پنچر دید.برای بررسی آنها از ماشین پایین می آید و نیم خیز به چرخ ها نگاه می کند که ناگهان چند نفر از ون پیاده میشوند و او را غافل‌گیر می کنند.آنها دست و پا و چشمش را می بندند و به داخل ون میفرستند.از آن لحطه به بعد دیگر چیزی از اطرافش ندید و حتی ندانست که کِی موبایلش را ازش گرفتند.درست حدود یک ساعت بعد چشم هایش را باز کردند و او دید که دست هایش با دستبند به هم بسته شده و داخل هواپیمایی در حال خارج شدن از کشور است.به اطرافش نگاه میکند.چند نفری را میبیند که نقاب زده اند و نمی تواند چهره‌یشان را ببیند.نگهبانی وظیفه ی مراقبت از او را دارد که کنار دستش نشسته است.او هراسان چشمانش را میبندد.آرزو می کرد که همه ی اینها فقط خواب باشد اما خواب نبود.او الان باید در دانشگاه در حال امتحان دادن می‌بود.

مایکل:

داشتم کار های بازگشتم را راست و ریست میکردم.اقامت آمریکایم را حفظ کرده بودم.مطمئن بودم روزی به آمریکا بر می گشتم ولی نه برای یک همچین کاری.بعد از اینکه از سفارت برگشتم،در اینترنت برای خرید بلیط آنلاین جست و جو کردم و بعد از مدتی بلیطی با قیمت و شرایط خوب به تورم خورد.بعد به همراه آنتو وسایلم را جمع کردیم.خیلی دوست داشت که اوهم همراهم بیاید اما من بهش گفتم که ممکن است خطرناک باشد و البته که نمیتواند درس دانشگاهش را ول کند.نیمه های شب بود که دوباره بیدار شدم.به خاطر اینکه به گوشی ام پیامک ارسال شده بود.متن پیام را باز کردم و خواندم:
(خوب گوش کن پسر!میدونم که منو خوب میشناسی.اگه هرچه سریع تر خودتو به ما تحویل ندی،مطمئن باش که دیگه هیچوقت دوستتو نمیبینی…تو هفتاد و دو ساعت وقت داری که خودتو برسونی واشنگتن.بهتره به حرفام خوب گوش کنی و طبق دستوراتی که از همین شماره بهت داده میشه عمل کنی…
دکتر مورالس)
لعنتی!این همان دکتر دیوانه ای بود که قبلا در موردش گفته بودم.او بود که مرا دزدید و به ساختمان مخفی اش در ایالت واشنگتن برد.البته پلیس ها مخفیگاهشان را پیدا و برای همیشه درش را گِل گرفتند اما من مطنئن بودم که او هیچوقت عوض نخواهد شد‌.حالا بعد از دو سال حبسی که برایش بریده بودند،دوباره کار های احمقانه اش را شروع کرده.البته که شماره اش هم عوض کرده است چون به صورت ناشناس بهم پیام داده بود.نمیدانم این بار چه نقشه ای برایم داشت‌.البته که برای خودم اتفاقی نمی افتاد.چون من پسری خارق‌العاده و عجیب بودم.من میتوانستم خودم را باز سازی کنم‌درست عین یک مارمولک!یادم است که یک بار وقتی فقط هشت سال داشتم دستم را درون چرخ گوشت کردم و میدیدم که انگشتم به صورت ریز ریز از آن خارج شد اما بعد از ۵ دقیقه دوباره انگشتم برگشت.خارق‌العاده بود و آنها مرا برای همین میخواستند.آنها میخواستند با آزمایشاتی که بر روی من انجام میدادند بتوانند انسان های شبیه من تولید کنند اینبار لوکاس را هدف قرار داده بودند.من چاره‌ای نداشتم.باید برای بازگرداندن دوستم هرچه زود تر بارم را میبستم و به آمریکا می رفتم.باید خودم را دوباره تسلیم دکتر مورالس میکردم تا او را آزاد کند…

 

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

  1. بردیا :
    8 جولای 2020

    عالیه👊👊👊

    • Reza :
      8 جولای 2020

      ممنون

0