جزیره‌ی آقای دکتر-پارت یک

جزیره آقای دکتر

رمان:جزیره‌ی آقای دکتر
پارت یک
آقای دکتر رو به روی تلفن ایستاد.منتظر تماسی مهم.با خودش فکر کرد که ممکن است او به قولش عمل نکند و زنگ نزند.
ناگهان تلفن زنگ خورد.بدون مکث گوشی را برداشت.صدای پشت خط جواب داد:(خب چیکار کردین؟)
دکتر با دو سرفه ریز صدایش را صاف کرد:(شما باید بگین از آخرین تماس چه کار هایی کردین.)
(اوه بله.خب خبرای تازه‌ای داریم.باید بگم که ما ردّش رو زدیم.فک می کنم توی تورنتو زندگی میکنه.)
(تورنتو؟یعنی باید تا کانادا بریم؟)
(فکر بهتری داری؟)
(من واسه رسیدن به هدفم هر کاری می‌کنم.)آقای دکتر کمی سکوت کرد.انگار نقشه ای توی سر داشت.صدای آن طرف خط دوباره صدا کرد:(دکتر!دکتر!هنوز اونجایی؟دکترررر…)دکتر بدون اینکه جوابی بدهد گوشی را روی تلفن گذاشت.
بعد با خودش زمزمه کرد:(بله،شاید بهتر باشه اون تا آمریکا بیاد…)
**********
قرار بود از فردا زندگی جدیدی را شروع کنم‌.تصمیمم را گرفته بودم.رفتم و روی تختم دراز کشیدم.درست وقتی داشتم ملافه را روی خودم میزدم آنتو در اتاق را باز کرد.با لبخند بهش نگاه کردم.
(چیزی نیاز نداری مایک؟)
(تا تورو دارم چی می‌خوام خواهری؟)
سرم را تکان دادم و لبخند زدم.او هم لبخند زد و از اتاق خارج شد.چند دقیقه ای به سقف نگاه کردم.داشتم به اتفاقاتی که توی این مدت برایم افتاده بود و کمک هایی که آنتو،موری و البته لوکاس به من کردند تا بتوانم فرار کنم فکر میکردم.داشتم به این فکر می کردم که در اولین فرصت برم و یک سری به لوکاس بزنم.متاسفانه موری دیگر بین ما نبود.چشمانم را بستم…
صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم،هوا آفتابی آفتابی بود.درست مثل همه‌ی روز های ماه ژوئن!یکی از آخر جلسه های این ترم بود که باید به دانشگاه میرفتم.
پتو را کنار زدم به نیت شستن دست و صورتم از اتاق بیرون زدم‌.آنتو را در خانه ندیدم.حتما برای خرید صبحانه بیرون رفته.پشت میز نشستم.‌منتظر بودم تا آنتو برگردد.نگاهی به ساعت کردم.برای دانشگاه دیر شده بود.نمی توانستم منتظر برگشتن آنتو بمانم.پس کیفم را بستم و به سمت ماشین که در پارکینگ پارک و آماده شده بود حرکت کردم…

قدم زنان به روی پله ها به سمت آسانسور حرکت کردم.خانه ی ما در طبقه ی ششم یک آپارتمان شش طبقه است که طبقه‌ی آخر هنوز آسانسور ندارد.وقتی به آسانسور رسیدم خانم لیا که همسایه ی طبقه‌ی زیرین و مسن ما بود را دیدم و با رویی گشاده باهایش احوال پرسی کردم.

وارد آسانسور که شدیم او از من پرسید:(خب مایک،یه چند ماهی نبودی،میشه بپرسم کجا بودی؟البته اگه فضولی نمیشه.)خب راستش او واقعا آدم فضولی بود اما نمیتوانستم دل پیرش را بشکنم.(خب راستش درگیر کارای دانشگاه بودم.میخواستم خوابگاه بگیرم که نشد.)اما حقیقت واقعا این نبود.

به طبقه ی همکف که رسیدیم،هردو از ساختمان خارج شدیم و من به طرف گاراژ و خانم لیا به طرف سوپرمارکت محله حرکت کرد.در گاراژ را که باز کردم به دنبال ماشینم پایین رفتم.

برق ها خودکار روشن شد و توانستم تویوتای قدیمی و کوچکم رو پیدا کنم.این ماشین یادگار مادرم بود.آه راستی مادرم.امیدوارم روحش در آرامش باشد.من و آنتو،خواهرم،پدر و مادرمان را توی یک حادثه ی رانندگی از دست دادیم.البته که من و آنتو تو ماشین نبودیم و اطلاعات دقیقی هم از مرگشون نداشتیم.بگذریم…در ماشین را باز و روشنش کردم.وقتی از پارکینگ خارج شدم،به طرف دانشگاه حرکت کردم.

من در دانشگاه تورنتو درس می خوانم‌.لوکاس دوست قدیمی ام که از دبیرستان باهم بودیم در همان دانشگاه درس میخواند و از این موضوع خیلی خوشحالم.البته شاید هم نباید خوشحال باشم چون من یک سری اسراری دارم که اگر زمانی او بفهمد،جانش به اندازه‌ی من در خطر خواهد بود؛درست زمانی که در آمریکا بودیم و بار ها و بار ها توسط ماموران پلیس دستگیر و باز جویی شدم.برای یک پسر ۲۲ ساله تحمل این همه فشار کار سختی بود.
برای همین مجبور شدم که به کانادا مهاجرت کنم.در واقع من ایالات متحده را بیشتر از اینجا دوست داشتم.خیلی بیشتر…
حالا دیگر به محوطه ی دانشگاه رسیده بودم و وارد پارکینگ شدم تا ماشینم را پارک کنم و سر کلاس حاضر شوم.خوشبختانه بچه های اینجا، از اسرار من خبر نداشتند ومثل یک موجود عجیب و غریب به من نگاه نمی کردند و به من بد بین نبودند.فکر میکنم در این کشور دو نفر بودند که از اسرارم خبر داشتند:من،آنتو…

کانال تلگرامی ما

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

  1. Eli :
    14 ژوئن 2020

    بنظرم رمان خیلی جالبیه
    منکه حتما دنبال میکنم 👍

    • Reza :
      15 ژوئن 2020

      ممنون از لطفتون🙏

  2. بردیا :
    8 جولای 2020

    عالی خیلی فوق العاده بود امیدوارم راحتو ادامه بدی داداش

    • Reza :
      8 جولای 2020

      خوشحالم که لذت بردید

  3. علیرضا عزیزی منش :
    8 جولای 2020

    عالی بود. من که همه قسمت های داستان رو خوندم و خودم هم دارم داستان مینویسم

    • Reza :
      8 جولای 2020

      ممنون از اینکه وقت گذاشتید
      موفق باشید

0