ابریشم نخ کش

دانلود رمان ابریشم نخ کش

بخشی از رمان ابریشم نخ کش :

زودتر از بابـا و افسـانه بـه خانـه برگشـتم ، مراسـم حنابنـدان سـاده و جمـع و جـوری بـرای
فرزانه گرفته شده بود کـه زمـان برگـزاری اش بـیش ازحـد تـوان مـن بـود .ماشـین را جلـوی درب
پارکینـگ متوقـف کـردم ، ریمـوت را زدم و بـه درب پارکینـگ کـه بـا آهسـتی بـاز میشـد خیـره
شد که ضـربه ای بـه شیشـه ماشـین زده شـد …آنقـدر در فکـر و خیـال خـودم بـودم کـه بـا ضـربه
ای که به شیشه خورد شوکه شدم.

با دیدن مـردی کـه دور دهـان خـود شـالگردن پیچیـده بـود و کـلاه پشـمی بـزرگ بـر سـر
داشت جیغ کوتاهی کشیدم و دستانم را از ترس روی دهانم نگه داشتم ،
به سمت شیشه ماشین خم شد و با انگشت اشاره اش ضربه ای دیگر به زد…
چشم هایش مثل دو خط موازی روی هم کش آمدند ، میخندید؟
با ترس کمی شیشـه را پـایین دادم و بـه امیـد اینکـه گـدا باشـد ، دو هـزار تـومنی کـه روی
داشبور ماشین بود را به سمت شیشه بردم
_بیا آقا ، بیشتر همراهم نیست.

حالا دیگـر چشـم هـایش مثـل دو خـط مـوازی نبودنـد و بـه دایـره ای بـزرگ تبـدیل شـده
بودند.
دسـتش را بـه سـمت شـالگردن بـرد و آن را پـایین کشـید..پـیش از اینکـه در ذهـنم دنبـال
این خنده ها باشم گفت
_به من میاد گدا باشم؟
شیشه را بیشتر پایین دادم و سرم را بیرون بردم…صاحب آن خنده هارا میشناختم !
_احمــد تویی؟! با لبخند پلک هایش را باز و بسته کرد و حرفم را اصلاح کرد
_احمـــد رضا!!

ادای مادرش افسـون را در مـی آورد ، هربـار کـه بـه جـای تلفـظ اسـم کامـل احمـــد رضـا
او را احمد صدا میزدم عصبانی میشد
_تو چرا بی خبر میای و بی خبر میری؟
چمدانش را روی صندلی عقب گذاشت و سوار شد.

مشخصات کتاب :

رمان : ابریشم نخ کش

نویسنده : دریا دلنواز

تعداد صفحات : 1414

ژانر : عاشقانه

دانلود فایل PDF

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

0