عابر بی سایه

دانلود رمان عابر بی سایه

بخشی از رمان عابر بی سایه :

خیابان هاى این شهر مرا بی تو نمیخواهند…
خاطره هایم امشب به یقین جنایت کار ترین قاتل زمانه خواهند شد…
به من که نه!
به زنی که زمانی دوستش داشتی رحمی بکن و قدرى از خود را برایم باقی
بگذار

و چه قدر امروز معنی این چند سطر توصیف از جنسیتم را خوب میفهمم
“زنانگی یعنی اینکه
گوشی تلفن را بردارى
و براى جایی رفتن از کسی اجازه بگیرى…
نه که عهد قجر باشد،
نه که اجازه ات دست خود نباشد،
یک وقت هایی
آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی
تا دلش قرص شود که مهم است براى کسی!
این روزها که بی اجازه و با اختیار می زنم بیرون
انگار بی کس ترین زن عالمم…”
چه قدر متنفرم از عابران دست در دست هم گره خورده!
از دخترکانی که شانه اى مردانه در کنارشان دارند…
من امروز ،حتی از منی ،که تو را ندارم
متنفرم…
خورشید بی رحمانه به صورتم میتازد
و من در مرداد آتشین تابستان ،شاهد انجماد
یکباره تمام احساست بودم…
در ایستگاه اتوبوس نشستم و خیره به مردم این شهر
هنوز تو را جست و جو می کردم!

میبینی هنوز چه قدر دیوانه ام ؟؟ که به یافتن کسی که حتی لباسش شبیه تو
باشد و ثانیه اى مرا امیدوار کند که تو هنوز در این شهرى دل بسته ام؟!
این اشک ها آبرو سرشان نمیشود !
نگاه ترحم انگیز منتظران اتوبوس خط واحد برایم مهم نیست…
راستی ایستگاه آخر کجاست؟!
ایستگاهی که من اورا پیدا کنم چه نام دارد؟!

سرم را به دیوار شیشه اى ایستگاه ت یه میدهم چشم هایم را که میبندم؛
گوش هایم کر میشود از صداى بوق ماشین ها و هیاهوى خیابان؛
فقط صداى مردانه پر آوایش در گوشم میپیچد:
ِ آرام جانم
ِ آرام جانت راکجا چنین بی کس رهاکردى ؟!

مشخصات کتاب :

رمان : عابر بی سایه

نویسنده : زینب  ایلخانی

تعداد صفحات : 1480

ژانر : عاشقانه ، هیجانی

دانلود فایل PDF

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

0