رمان قلب‌های ترک خورده_بیست و شش

قلب نوشین محکم و بی وقفه در سینه می کوبد.احساس می کند که اتفاق شومی در راه است.
به پیشنهاد آیلین به فضای سبز نزدیک دانشگاه می روند و قدم می زنند.هوا به طرز وحشتناکی سرد می شود و بدن نوشین به لرزه می افتد.با صدایی که از زور استرس و دلهره می لرزد،می گوید:

_آیلین حرفتو بگو.

سرش را پایین می اندازد و با خود کلنجار می رود.لبانش را با اضطراب می جود و دهانش مزه خون می گیرد.هنوز در میان تردید به سر می برد…هنوز برای گفتن حرفش دو دل است اما برای آرامش روحش و خلاصی از عذابی که بر وجدانش رخنه کرده،لب از لب باز می کند:

_یادته اون روز من عکس علی رو به تو نشون دادم.اون عکسی که با یه دختر دیگه انداخته بود؟

_آره،یادمه.

_نوشین تو رو خدا منو ببخش.من دوستم و با نقشه فرستادم بره پیش علی و بعد ازشون عکس گرفتم.علی از همه جا بی خبر بود.وقتی مسعود ترکم کرد خیلی افسرده شدم ،بعد می دیدم تو کنار علی چقدر خوشبختی حسادت می کردم.نوشین به خدا الان پشیمونم ،منو ببخش.

زار می زند و از نوشین طلب بخشش می کند.یک لحظه انگار راه تنفس نوشین بسته می شود.یاد آن روز بارانی می افتد.همان روزی که با بی رحمی به علی گفت«ازت متنفرم»؛آن روز چه ساده حرف آیلین را باور کرد.
دل پیچه ی شدیدی می گیرد.بر روی زمین می افتد و چشمانش بسته می شود.
&
به هوش آمده اما دوست ندارد چشمانش را باز کند‌‌.با یادآوری حرف های آیلین تا مرز جنون می رود.به زحمت پلک هایش را از هم می گشاید و آبی غمگین چشمانش پدیدار می گردد.احساس پوچی می کند…خالی و تهی بودن!
آیلین بالای سرش ایستاده و بی مهابا اشک می ریزد.نوشین با لبانی ترک برداشته و صدای خفه ای زمزمه می کند:

_بچم…آیلین، بچم!

آیلین دستش را می گیرد و با هق هق می گوید:

_متأسفم.

باورش نمی شود که فرزندش به این زودی او را ترک کرده.آن موجود چند ماهه تمام دنیای نوشین شده بود،همدم و مونسش شده بود.دیگر باید با آرزوی بغل گرفتنش،لمش دستانش و بوییدن عطر تنش خداحافظی کند.
با ناباوری اشک می ریزد.حس می کند غریب ترین و تنها ترین موجود این کره خاکی ست.به سرمی که به دستانش وصل است نگاه می کند.می خواهد آن را. بیرون بکشد که آیلین نمی گذارد.دیگر دوست ندارد زندگی کند.حالا که رویاهایش نابود شده و دلخوشی هایش به فنا رفته، آرزوی مرگ دارد.با اشک بر سر آیلین فریاد می زند:

_چطور دلت اومد با من این کار و کنی؟با صمیمی ترین دوستت.لعنتی من تو رو مثل آبجی نداشته ام می دونستم.

آیلین با خجالت سرش را پایین می اندازد.حرفی برای گفتن ندارد،پس هیچ نمی گوید.
در اتاق باز می شود و نگاه نوشین با قامت علی می افتد.با دیدن او زبانش قفل و چشمانش نیز از فرط تعجب گشاد می شود.
علی از فاصله ها می کاهد و کنار تخت او می ایستد.نوشین به آرامی نیم خیز می شود و به زحمت روی تخت می نشیند.با تن صدای پایینی به یکدیگر سلام می دهند.

_کی تو رو خبر کرد؟

_آیلین بهم گفت…همه چیز و!
گفت شمارمو یکی از دوستای هم دانشگاهیم بهش داده.اینا رو ولش کن تو خوبی؟

_نه خوب نیستم.علی!اون بچه همه انگیزه ام بود اما …

_خانوم کوچولوی ما مادر شده بوده؟

هر دو لبخند تلخی می زنند.نوشین با بغض و شرمندگی می گوید:

_علی منو ببخش.ببخش بهت تهمت زدم،زنگی دوتا مون و خراب کردم.منو می بخشی؟

_از اولش بهت گفتم حرفای آیلین دروغه ولی تو قبول نکردی اما با این حال هیچ وقت ازت دلگیر نشدم و کینه به دل نگرفتم.معلومه که می بخشمت.

_علی اصلا چرا اینجوری شد؟چرا من انقدر دیوونگی کردم؟من وحید و دوست ندارم.من هنوز…

علی با اخم به او نگاه می کند و نمی گذارد صحبتش را ادامه دهد.

_هیس،این چه حرفیه؟تو دیگه شوهر کردی.وقتی با یکی ازدواج می کنی یعنی نسبت به اون متعهد میشی.منوفراموش کن،بچسب به زندگیت.

قلبش بی قراری می کند و انگار می خواهد از سینه بیرون بزند.با ناله خفیفی می گوید:

_نمی تونم!

_نوشین من فقط می تونم مثل یه دوست یا مثل یه…یه برادر کنارت باشم و بهت کمک کنم.

امان از حال علی!تمام تلاشش را می کند که بغض سمج گلویش نشکند.
دوست دارد دستان نوشین را بگیرد و به او دلداری بدهد اما حیف و صد حیف که نوشین سهم کس دیگری است.

_علی برام می خونی؟همون شعری رو که همیشه برام می خوندی؟

توان این را ندارد که نگاهش را از او بدزد.نوشین تنها کسی است که علی در مقابل او اختیار احساساتش را ندارد.آرام و با احساس نجوا می کند:

گرید به حالم کوه و درو دشت
از این جدایی می نالد از غم

علی دیگر نمی تواند خود را کنترل کند؛قطره اشکش می چکد و آبروی دلش را می برد.

آرام جان خسته ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب

هر دو بغض کرده اند و حالا معنای این شعر را بهتر درک می کنند.

از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

در نگاه آبی رنگ نوشین غرق می شود؛چقدر دلتنگ این چشم ها شده بود.

رنگ چشمت رنگ دریا،سینه من دشت غم ها
یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من
رفتنت را کرده باور،التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از قلبم گناهم
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من
می رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران رفتی و دیگر نیامد

دیگر طاقت نمی آورد،برای آخرین بار به چشمان نوشین نگاه می کند و از اتاق بیرون می زند.
و نوشین رویاهای به فنا رفته اش را مرور می کند.مرور می کند شبی را که در اتاق نیمه تاریکی که با نور آباژور کمی روشن گشته بود،روی تخت دراز کشیده و دستان وحید زیر سرش بود.گرمای شوفاژ کمی از سردی هوا کاسته و صدای نفس های نامنظم وحید به گوش می رسید.نوشین می دانست که او هنوز خوابش نبرده و با صدای آرامی نجوا کرد:

_وحید تو دوست داری بچمون دختر باشه یا پسر؟

_فرقی نداره ولی خب …دخترا یه چیز دیگه اند.فکر کن وقتی راه رفتن یاد بگیره براش از این کفش های کوچولو می پوشونیم.

نوشین لبخندی زد و با این تصورات شیرین قند در دلش آب شد.

_ وای وحید!وقتی زبون باز کنه منو مامان صدا می زنه.

_منم اینجا برگ چغندرم.

نوشین خنده مستانه ای سر داد و با شیطنت گفت:

_آخه دخترم مامانیه.اولین کلمه ای که به زبون میاره مامانه.

و سپس با تمام وجودش این جمله را به زبان آورد.

_دوست دارم زودتر به دنیا بیاد.بغلش بگیرم،تنشو بو کنم.

پس از دقایقی هر دو با این تصورات شیرین به خواب رفتند.
و حالا می فهمد که آن آرزوها و رویاها سرابی بیش نبوده.

سخت ترین بخش ماجرا جایی بود که وحید سر رسید.از همه اتفاقات افتاده فقط این را دانست که نوشین حالش بد شده و کودکش را از دست داده…کودکشان!فرزندی که وحید آرزوها و رویاهایی برایش بافته بود که اکنون از تمام آنها چیزی جز پوچی نمانده.
نه فریاد زد،نه گله و شکایت!فقط برگه ترخیص نوشین را گرفت و گفت:

_بریم‌.

مثل یک مومیایی…تهی از هر حسی!حتی نیم نگاهی هم به نوشین نینداخت.این آرامش عجیب خبر از یک طوفان شدید می دهد.کاش حداقل نوشین را ملامت می کرد،این سکوت محض بیش از هر چیز او را می ترساند.
به خانه که می رسند نوشین با دیدن اتاقی که تصمیم داشت آن را برای کودکش آماده کند به سیم آخر می زند.چشمان سرخش پر از خیسی می گردد و با صدایی که به شدت گرفته و به زور از ته حلقش بیرون می آید،رو به وحید می گوید:

_بچمون و تو کشتی.

درحالی که سوییچ ماشین را بر روی اپن می گذارد زمزمه می کند:

_هیچی نشنوم.

اشک هایش بی وقفه سرازیر می شوند و صدایش لرز پر سوزی پیدا می کنند.

_آره می خوای هیچی نشنوی که عذاب وجدان نگیری.از بی مسئولیتی یه دیگه.

زمزمه های وحید تبدیل به فریاد بلندی می شود:

_تمومش کن.

برای لحظه ای از صدای بلند وحید و حالت عجیب صورت او می ترسد و خفه خون می گیرد اما طولی نمی کشد که باز با تخسی می گوید:

_نمی خوام تمومش کنم.

قدم های بلندی بر می دارد و با اخم وحشتناکی روبروی نوشین می ایستد.

_بچمون و من کشتم یا تو؟تویی که هی الکی بهونه آوردی،با من لج کردی.

گریه اش شدت می گیرد و به هق هق می افتد.بین هر کلمه ای که می گوید،مکثی افتد و هق می زند.

_تو…تقصیر…تو بود…عطر…زنونه…روی…پیرهنت….

فریادش می شود عربده و رنگ پریده صورتش به سرخی می زند.توی چشمانش جز رگه های قرمزی چیزی پیدا نیست.

_احمق اون عطر زنونه عطر ستاره بود.اون روز که تو بهونه آوردی گفتی حالم بده،با من نیومدی خونه مامانم اینا،همون روز که رسیدم اونجا ستاره بغلم کرد.بوی عطرش انقدر شدید بود که موند روی پیرهنم.

حالا ولوم صدای نوشین هم بالا می رود.

_پس چرا اون روز که رفتیم بیمارستان بوی اون عطر و میدادی؟

دست وحید  می رود تا با بی رحمی بر صورت نوشین فرود بیاید.نوشین از ترس جیغی می زند و با دو دست صورتش را می پوشاند.دست های وحید روی هوا معلق می ماند و دلش نمی آید که این فرشته ظریفش را کتک بزند.
چنگی به مو های خود می زند و با تأسف می گوید:

_انقدر حواست به من نبود و نیست که نفهمیدی اون شب همون پیرهن تنم بود.بوی عطر ستاره مونده بود روش‌.

نوشین با خجالت سر به زیر می اندازد و با تمام وجود شرم می کند.چه کار کرده بود؟ به چه کسی تهمت زده بود؟به مردی که در این مدت خودش را ثابت کرده و از محبت و مهربانی برای او کم نگذاشته بود.
با چه کسی بد شده بود؟با کسی که حتی در اوج خشم و عصبانیت هم دلش نیامد بر روی او دست بلند کند‌.
خیانتکار چه کسی است؟کسی که همه جانش را گذاشته تا مبادا

سقف زندگی مشترکش آوار شود یا کسی که هر لحظه و هر ثانیه به دیگری فکر می کند؟

چانه ی نوشین را محکم در دست می گیرد و با غضب می گوید:

_به من نگاه کن.

با شرم چشمانش را از او می دزد و به نجوای وحید گوش می سپارد.

_ولی فکر نکن نمی دونم که داری با فکر و ذهنت به من خیانت می کنی،وقتی کنارمی به یکی دیگه فکر می کنی.خیال نکن نمی دونم!

با انزجار چانه ی نوشین را رها می کند و بعد از برداشتن سوییچ از خانه بیرون می زند.
با اشک به اتاق می رود و یکی از کشورهای های کمد را باز می کند.پر است از لباس های نوزادی که ستاره با شوق برای برادرزاده اش خریده بود.آن ها را یکی یکی در بغل می گیرد و بو می کشد.گرچه تا به حال به تن نوزادی پوشانده نشده و بوی خاصی نمی دهند اما او دوست دارد اینگونه تصور کند.انگار فندک به رویاهای مادرانه اش گرفته و تمام آرزو هایش در حال سوختن است.
با خودش،با وحید…با زندگی اش بد تا کرده،یا شاید هم روزگار با او سر ناسازگاری دارد.
وحید بعد از یک ساعت می آید.نوشین از اتاق بیرون می رود و به کیسه های خرید در دست وحید نگاه می کند.با صدای او نگاهش را از کیسه می گیرد.

_برات جیگر خریدم،بیا خودت بپز.رنگ و روت خیلی پریده!

این مرد آسمانی است.اصلا انگار به زمین تعلق ندارد.در اوج دلخور بودنش مهربان است و از توجهات خود به همسرش نمی کاهد.با این مرام مردانه زیبایش، نوشین را بیشتر از قبل خجالت زده می کند.

#یسنا
از روبرویی با علی اضطراب دارد اما چمدانش را می بندد برای رفتن به فستیوال تئاتر در فرانسه…

فستیوال تئاتر فرانسه شاید بزرگ ترین شانس علی بود،فرصت بزرگی که برای اثبات هنر و دیده شدنش به وجود آمد.چیزی که این موضوع را سخت می کرد و از لذت علی می کاست،همراهی با یسنا بود.روبرویی دوباره با دختری که از هر فرصتی استفاده می کند تا عشقش را اثبات کند و شاید ذره ای از علاقه اش را به رخ بکشد.
وقتی توی هواپیما جایشان کنار هم افتاد و قرار بر این شد که تا آخر سفر به فاصله چند سانت از هم بنشینند،گویی به یسنا همه دنیا را هدیه دادند و از علی همه دنیایش را ربودند.چهره اش در هم فرو رفت و اخم ناشی از نارضایتی روی چهره اش جا خشک کرد و تا آخر پرواز همراهش ماند.هنذفری توی گوشش کرد تا مبادا یسنا بخواهد سخنی بگوید.
از موزیک که خسته شد و دستش به سمت گوش هایش رفت،همان جا بود که یسنا لحظه را برای خود فرصتی طلایی دانست.آرام و با احساس نجوا کرد:

_علی!

پاسخش جمله سرد و بی حوصله علی بود که هیچ حسی درش موج نمی زد:

_ببخشید من خوابم میاد.

و بی توجه به چشمان پر اشک یسنا،پلک روی پلک گذاشت.دروغ گفت!اولین دروغی که بعد از آن دروغ بزرگی که به نوشین گفته بود.خوابش نمی آمد،استرس اولین پروازش را داشت اما این تنها راه فرار از هم صحبت شدن با یسنا بود.یسنایی که بعد از آن حرکت زننده او، دست بر روی صورت خود کشید تا مبادا اشک هایش لج کنند،سرازیر شوند و رسوایش کنند،بی خبر از آنکه هیچ چیز از زیر نگاه تیز بین آقای محمدی به دور نمی ماند.توی ردیف وسط،چند صندلی عقب تر از یسنا و علی که در ردیف سمت چپ قرار داشتند،نشسته بود.
با علی که کنار پنجره ی هواپیما به صورت نمایشی به خواب رفته بود کاری نداشت،سوژه ی او دختری بود که با بی قراری به جدال با احساسات خود می پرداخت.
از تجربه های قبلی کار با یسنا به این رسیده بود که غرورش بیش از احساسش قدرت دارد و سرکشی می کند،اکنون این احساساتی شدن ها و نیازمندی برای یک نیم نگاه از سمت علی شریفی جای تعجب داشت.

این سفر را غنیمتی می دانست که علی را به عشق خود گرفتار کند اما از همان ابتدا او سر ناسازگاری باز کرد.
حالا تلخی و مرارت آغاز سفر نیز ادامه دارد.اینحا نشسته اند…توی لابی هتل،روبروی هم!
دیگر بازیگران هم نیز حضور دارند.
علی با دقت به صحبت های آقای محمدی که راجع به اجرای امشب توضیح مفصلی می دهد گوش فرا داده و یسنا حتی متوجه یک واژه از صحبت های او نمی شود.فکر و ذهنش یا انگار همه حواسش بر روی علی زوم کرده…حتی آن نگاه های زیر زیرکی اش هم بر روی او قفلی زده اند.
به اتاق خود می رود و به حمام پناه می برد.برخلاف همیشه میلی به دوش آب سرد ندارد،دستش به سمت شیر آب گرم می رود.دوست دارد پوست و تنش هم داغ شود،درست مثل عشقی که در درونش التهاب بی مثالی ساخته.چشمانش را می بندد و زیر حرارت آب ذهنش را به اندیشه وا می دارد.اندیشه شب بی نظیری که انتظارش را می کشد.
امشب بعد از مدت ها دوباره با علی همبازی می شود و بر روی یک سن می ایستند…مقابل هم،رخ به رخ،آن هم در نقش زن و شوهر یکدیگر.
زیبا ترین نقشی که یسنا آرزوی واقعی شدنش را دارد.
به رویایش می رسد.پا بر روی صحنه می گذارد که هزاران نفر جمعیت به انتظار بازی او نشسته اند‌.استرس می گیرد از انبوهی جمعیت؟نه! برای یسنا بین این همه آدم انگار فقط علی وجود دارد.
به خلسهشیرینی فرو می رود وقتی علی در نقش همسرش مقابل او می ایستد و دیالوگش را بر زبان می آورد:

_من دوستت دارم.

کاش این لحظه را توی تاریخ ثبت کنند.تاریخ کشور یا جهان را نمی دانم اما در تقویم زندگی یسنا به عنوان زیباترین لحظه حک می شود.با تمام وجود غرق در شعف می گردد و چهره اش نیز احساسش را آشکار می کند.به گمان تماشاچی ها این دختر در کارش حرفه ای است که اینقدر طبیعی بازی می کند، این که کارش را کارش خوب بلد است به کنار،این دخترک با تمام وجود تشنه شنیدن این جمله از زبان علی است و وقتی هربار آن را روی صحنه می شنود غرق در شوق می گردد…اصلا هم مهم نیست که دارند نقش بازی می کنند.

 

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0