رمان قلب‌های ترک خورده_پارت بیست و پنج

.

_یه کم حالم خوش نیست.

_چرا عزیزم؟اتفاقی برات افتاده؟بچت خوبه؟

_آره…خوبه.

_شاید فردا بیام ببینمت.

_باشه عزیزم،خوش اومدی.

صدای قدم هایش در سراسر فضا می پیچد.همه دیوارها و حتی زیر پایش پوشیده از سرامیک سفید است.
آیلین مقابلش ایستاده و یک دختر چند ماهه را در بغل گرفته.آن دخترک شباهت عجیب و بسیاری به خودش دارد.
با صدای آیلین نگاهش را از کودک می گیرد.

_این دختر توئه.

لبخندی می زند و به سمت آنها قدم بر می دارد.می خواهد کودکش را در آغوش بگیرد اما آیلین پشت به او می کند و می رود‌.دست هایش در هوا معلق می ماند.می خواهد به دنبال آیلین برود اما انگار قدرت راه رفتن ندارد،نمی توان قدم از قدم بردارد.رفتن آیلین را نظاره می کند و با اشک و بغض می گوید:

_آیلین بچمو بده..‌.نرو،وایسا.

اما آیلین به او توجه نمی کند و به سرعت راه می رود.صدای گریه کودکش به گوش می رسد.سرش را به سمت نوشین بر می گرداند و دستانش را به سوی او دراز می کند‌‌.

_بچمو بده.

یا صدای فریاد خودش هراسان از خواب می پرد.تمام لباس هایش خیس از عرق شده.با بغض به وحید نگاه می کند:

_وحید بچم!

_خواب دیدی،آروم باش.

اما خواب نبود انگار واقعیت بود،یک واقعیت محض!

***

به آرامی چشمانش را باز می کند و بر روی تخت می نشیند.سرگیجه شدیدی دارد و چشمانش نیز سیاهی می رود.به پشتی تخت تکیه می دهد و نیم نگاهی به سرم دستش نگاه می کند.
وحید با حال و روز آشفته ای داخل اتاق می شود.

_حالت خوبه نوشین؟

بی حال و زمزمه وار می گوید:

_چی شده.

_من اومدم خونه دیدم تو بیهوش افتادی،بعد سریع آوردمت بیمارستان.مگه قبلا بهت گفتم چند وقت نرو دانشگاه با این وضعت؟حرف گوش نمیدی،اینم نتیجه اش.

_آخرای این ترمه.این چند روز و باید برم ولی ترم های بعدی رو مرخصی می گیرم.

وحید با تأسف سری تکان می دهد.

_از دست تو.
خانم جوانی که پزشک نوشین است، درحالی که داخل اتاق می شود،می گوید:

_مامان کم سن و سال ما چه می کنه؟

نوشین در جواب او لبخند محوی می زند.پزشک پس از معاینه نوشین با مهربانی می گوید:

_عزیزم شما باید تو این چند ماه خیلی مراقب خودت باشی.بعدشم باید وزن اضافه کنی وگرنه موقع زایمان مشکل برات ایجاد می کنه.

و سپس وحید را مخاطب خود قرار می دهد.

_خانوم شما بدنش خیلی ضعیه،لطفا بیشتر حواستون بهش باشه.

وحید با اخم و دقت بسیار به توصیه های پزشک گوش می دهد.

توی ماشین نشسته و راه خانه را در پیش گرفته اند.
سرش را به پنجره ماشین تکیه داده و ریزش قطرات باران را که بی قرارانه بر شیشه می زنند ،نظاره می کند.
در ذهنش طوفان به پا می شود و شک و گمان در وجودش جان می گیرد.سنگدلی های وحید برایش مرور می شود و بغض گلویش را در بر می گیرد.
مهربانی ساختگی که امشب وحید در پیش گرفته او را دلخوش نمی کند که هیچ بلکه سرخورده تر از قبلش می کند.
گویی دروغ های پشت هم همسرش همچون طنابی گلویش را در بر گرفته و قصد خفه کردنش را دارد.
قطره های اشکش به تقلید از قطرات باران سرازیر می شوند.بی صدا گریه می کند و به نگاه متعجبانه وحید که بر رویش سنگینی می کند،واکنشی نشان نمی دهد.دلیل گریه های او یک راز است…راز پر درد سنگینی که قصد بازگو کردنش را ندارد.

دستش را مقابل بینی اش قرار می دهد تا شامه اش از شنیدن دوباره آن عطر زنانه از پیراهن وحید در امان بماند.
نه می تواند سوال کند و دلیل وجود این عطر را بداند و نه می تواند بی تفاوت باشد.یک دوگانگی که چیزی نمانده او را به مرز جنون برساند.
تا رسیدن به خانه ذره ذره جان می دهد.
وحید با لیوان آب و قرص های نوشین داخل اتاق می شود.روبروی نوشین که بر روی تخت نشسته می ایستد و می گوید:

_بیا اینا رو بخور عزیزم.

نمی تواند این مهر و محبت وحید را که بعد از مدت ها یک شبه پدید آمده بپذیرد.نمی تواند این مهربانی های دروغین او را باور کند.با نفرت به وحید زل می زند.چطور رویش می شود؟چطور می تواند با این وقاحت به نوشین محبت کند درحالی که بوی عطر غریبی بر روی پیراهنش نشسته.
نگاهش براق می شود.به آرامی از روی تخت بر می خیزد و مقابل او می ایستد.

_نمی خوام… مهربونیت ‌و نمی خوام.
صدایش می لرزد…از زور بعضی که وزنش انگار بی اندازه است.
همه وسایل روی میز توالت را با یک حرکت عصبی بر روی زمین می ریزد و دیوانه وار شیشه های ادکلن را می شکند.در همان حال نیز بی وقفه فریاد می زند:

_مهر و محبتت و ببر برای هرزه ای که بوی پیرهنش و رو تنت به یادگار گذاشته.
از این اتاق برو بیرون.نمی خوام ببینمت عوضی.

وحید نه متعجب است و نه ناراحت.مثل مرده های متحرک،بی هیچ حسی به نوشین نگاه می کند و بی هیچ حرفی از آنجا خارج می شود.در را با صدای بدی می بندد و ترک خانه می کند.
نوشین با بی حالی بر روی زمین می افتد و حتی به ضعفی که به سراغش آمده توجه نمی کند…فقط هق هق!فقط هق هق های پر درد است که همدم او در این تاریکی اتاق است.

#یسنا

انگار اختیار کارهایش دست خودش نیست.بی آنکه به عقلش رجوع کند،بی اراده به هر چیزی که احساسش دستور می دهد عمل می کند. به علی زنگ می زند و با او در همان کافه نزدیک سالن تئاتر قرار می گذارد.وارد کافه می شود و یسنا با لبخند برایش دست تکان می دهد.
برایش سوال است که چرا امروز می خواسته او را ببیند.بعد از سلام و احوالپرسی سولش را به زبان می آورد.

_میشه بگی قرار امروز برای چیه؟

بی آنکه به سوال علی پاسخ دهد،آشکارا حرف را عوض می کند‌.

_چیزی نمی خوری؟

_نه ممنون.حالا میشه بگی چرا؟

چیزی در درونش مانع به زبان آوردن حرف دلش می شود.صورت ریز نقشش نشان می دهد که نگران و مضطرب است.در آخر نفس عمیقی می کشد و می گوید:

_شاید فکر کنی من خیلی بی حیام که می خوام این حرفا رو به تو بزنم ولی علی باور کن از اون روزی که دیدمت نسبت بهت یه احساس خاصی پیدا کردم.انگار…انگار شدی همه دنیای من.همیشه تو تنهایی هام به تو فکر می کنم.ببین من اصلا از اون دخترایی نیستم که بخوام آویزون کسی باشم اما وقتی مهربونیاتو می بینم ،وقتی می بینم با همه مردای اطرافم فرق داری یه حس و حالی بهم دست میده.یعنی می خوام بگم که…

علی با صدای گرفته ای زمزمه می کند:

_می خوای بگی بهم علاقه داری،آره؟

سکوت یسنا مهر تأیید بر پای حرف علی می زند.
مثل دختر های دیگر سیاست ندارد و توان دلبری کردن در او نیست.نمی تواند زبان بریزد و خود را لوس کند،فقط مانند بچه های معصوم احساسش را به زبان آورده.
اگر علی بپذیرد عشق او را،اگر علی بماند و مرد زندگیش شود،یسنا برایش سنگ تمام می گذارد.
علی که آمد دل متروکش دریا شد و قلب سنگش پر از احساس گشت.علی با آمدنش روح و قلب او را جلا داد.
بی صبرانه چشمانش را به او دوخته و منتظر است.
بگو علی!تو نیز بگو که دوستش داری.این دختر عاشق به عشق تو انگیزه گرفته برای زندگی.تو که نبودی دنیایش جهنم و حال و روزش نیز افسردگی بود.تو با آمدنت به این دختر جان دوباره بخشیدی و طعم واقعی زندگی را به او چشاندی،پس تو هم پیمان عشق با او ببند تا برای بار دیگر او از زندگی سیر نشود اما چطور می شود به فرد دیگری ابراز علاقه کرد وقتی هنوز عکس نوشین توی کیف پولش و روی دیوار اتاقش جا دارد؟
نمی شود!به زمین و آسمان قسم که در عشق نمی شود تظاهر کرد.ادعا در هر چیز که جا داشته باشد در عشق جایی ندارد.
خجالت می کشد از چشمان منتظر یسنا و از آن همه احساسی که برای ابرازش غرورش را له کرده.خجالت می کشد از این دختری که با همه امیدش به او زل زده و و بی صبرانه انتظار می کشد.

_اما من دوستت ندارم.

یک لحظه مات می ماند.این جمله علی بنیان هستی اش را ویران می کند.نگاهش رنگ التماس و تمنا می گیرد.

_ازت خواهش می کنم بذار باهم ازدواج کنیم،قول میدم یه کاری کنم مهرم به دلت بیفته.

_اما من کس دیگه ای رو دوست دارم.

بغض بی رحمی در گلوی یسنا جا می گیرد.چشمانش پر از اشک شده و حس خفگی می کند.با خودش کلنجار می رود و به سختی این جمله را به زبان می آورد.

_اونی که دوستش داری الان تو زندگیته؟

و پس از گفتن این جمله به آرامی اشک می ریزد.
علی سرش را بالا می آورد و با غمگین ترین حالت ممکن می گوید:

_نه اون ازدواج کرده.قبلا باهم نامزد بودیم اما بهم خورد و بعدشم اون ازدواج کرد.
یسنا با دست اشک های خود را پاک می کند.

_اگه ازدواج کرده پس چرا هنوز عاشقشی؟

_عشق که دست خود آدم نیست.من نمی تونم اون کسی رو که دوستش دارم فراموش کنم.هیچ وقت نمی تونم عشق اون و از دلم بیرون کنم.یسنا تو دختر خیلی خوبی هستی،می تونی موقعیت های خیلی بهتر از من داشته باشی.امیدوارم خوشبخت بشی.

از پشت میز بر می خیزد و پشت به یسنا می کند.
_علی به پیشنهادم فکر کن.

کمی مکث می کند و سپس از کافه بیرون می رود.یسنا می ماند و قلبی آکنده از غم وحسرت!

#نوشین
بدون اینکه وحید بداند با آن حال و روز آشفته اش به دانشگاه می رود.
بعد از تمام شدن کلاس ،آیلین را بی قرار و آشفته در محوطه دانشگاه می بیند.با قدم های بلندی به سمت او می رود ظاهر آیلین فریا می زند که اضطراب دارد.
دستان نوشین را می گیرد و با چشمان پر از ترسی به او خیره می شود.

_نوشین باید باهات صحبت کنم…حتما باید یه موضوع مهمی رو بهت بگم.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0