رمان قلب های ترک خورده_پارت بیست و دو

کج

وقتی پرستار مادر شدنش را به او تبریک می گوید انگار دنیا روی سرش آوار می شود.مات و مبهوت می ماند‌.نمی تواند باور کند که کودکی در نطفه اش نفس می کشد.پزشک سن کودکش را یک ماه و چند روز اعلام می کند،کودکی که پدرش وحید است درحالی که همیشه در رویاهایش علی پدر فرزند خیالیش بود.یاد آن روزهایی بخیر که با علی برای فرزند خیالی شان اسم انتخاب می کردند.
بعد از اینکه از بیمارستان بیرون می آید، بی هدف شروع به قدم زدن می کند.مانده چگونه این خبر را به وحید بدهد؛حتما از اینکه پدر شده خوشحال می شود.اشک از دیدگانش می چکد.نمی داند اشک شوق است یا اشکی که از روی درد ریخته می شود؛درد دوری از علی،درد داشتن فرزند!هنوز با وحید کنار نیامده چگونه این کودکش را که ناخواسته وجود آمده بپذیرد؟
حالت تهوع امانش را بریده.وارد خانه می شود،به تختش پناه می برد و به خواب فرو می رود.ساعتی بعد با صدای بسته شدن در از خواب بر می خیزد.مثل اینکه وحید آمده.از اتاق بیرون می آید و نیم نگاهی به او که با خستگی کتش را از تن خارج می کند می اندازد.با صدایی آهسته سلام می کند و بدون اینکه منتظر جوابش بماند به سمت آشپزخانه می رود و در همان حال بی مقدمه می گوید:
_داری بابا میشی.
صدای شتاب زده وحید را کنارش می شنود.
_چی؟
_میگم داری بابا میشی.
با حیرت سری بالا می اندازد:
_الکی؟
با آبی چشمانش به نگاه خاکستری رنگ او زل می زند.
_واقعی…داری بابا میشی.
از شدت شوق اندام ظریف همسرش را به آغوش می کشد.حس عذاب وجدان برای لحظه ای لرزش به دست هایش منتقل مجی کند.چرا این چند روز با همسرش بد تا کرد؟اما هرچه بود به او هم سخت گذشت.به نظرش آن سختی ها می ارزید به این لحظه ای که خبر پدر شدنش را شنیده.

***
#علی
پس از تمام شدن تمرین بر روی یکی از صندلی های ردیف وسطی سالن بزرگ تئاتر می نشیند تا استراحتی کند.نگاهش را از روی علی بر نمی دارد.به او خیره شده و لبخندی بر روی لب هایش نقش بسته.آن یسنایی که لبخند با لبانش غریبه بود اکنون با دیدن چهره ی علی نه تنها لب هایش بلکه چشمانش هم با عمق وجود لبخند می زنند.
علی نیز احساس خوبی نسبت به او دارد و حس می کند چهره اش شباهت زیادی به نوشین دارد.
کنار یسنا می نشیند و همین باعث می شود که او از شوق سر از پا نشناسد.
_خسته نباشید خانوم پناهی.
عوامل در رفت و آمدند و هرکس جایی را برای استراحت بر می گزیند.
_ممنون،تو هم همینطور.
_خانوم پناهی ازتون ممنونم که تو این کار به من کمک می کنید،منو راهنمایی می کنید.چون می دونید دیگه من تا به حال تجربه بازیگری نداشتم.
تمام این سخنان را با سر به زیری به زبان می آورد و حتی یک نیم نگاه هم به یسنا نمی اندازد.
تو چقدر پاک و نجیبی علی شریفی!همین شرم مردانه توست که یسنا را جذب خود می کند.همین مهربانی ها و رفتار های آقا منشانه توست که احساسات یسنا را به غلیان در می آورد.
_خواهش می کنم. برای منم باعث افتخاره که با تو همکاری می کنم،این کلاس بازیگری هم که میری بهت خیلی کمک می کنه.فقط چرا انقدر با من رسمی صحبت می کنی؟راحت باش،اسم کوچکمو صدا بزن.
لبخند خجالت زده ای بر روی صورتش پدیدار می گردد.
_بله…یسنا خانوم.
حقا که واژه مرد برازنده توست علی شریفی!تو مردی و با غیرت که حتی وقتی می خواهی نام یسنا را بر زبان بیاوری یک پسوند «خانوم»به آن اضافه می کنی.«یسنا خانوم»چقدر این واژه به دل یسنا می نشیند.
پس از اتمام کارشان پیشنهاد رفتن به یک کافه دنج را به علی می دهد.کافه ای که همین نزدیکی های سالن تئاتر است.علی با خجالت درخواست او را رد می کند.از یسنا اصرار و از علی انکار! و اما در آخر یسنا پیروز این تعارف بازی ها می شود.
درحالی که روبروی او نشسته و بی اختیار با نگاه هایش او را ستایش می کند،از علاقه هایش می گوید…به بازیگری،به ساز.برای خودش هم عجیب است که چرا تا به حال اینگونه با کسی گرم نگرفته و از دوست داشتنی هایش نگفته بود.
پس از اتمام صحبت های او،علی درحالی که با انگشت هایش خط های فرضی بر روی میز می کشد می گوید:
_من در حال حاضر تنهایی رو دوست دارم.
انگار که به یسنا سیم های برق متصل کرده باشند ،فروغ از چشم هایش پرواز می کند.پس چرا خودش نگفت تنهایی را دوست دارد؟او که همیشه عاشق منزوی بودن های خود بود،چرا دیگر تشنه تنهایی نیست؟چرا اکنون از ترس اینکه مبادا علی زود از کنارش برود او را مهمان کرده؟
چهره اش در هم فرو می رود و با حساسیت زنانه ای می گوید:
_یعنی الان با من بودن و دوست نداری؟
با چشمانی که از فرط تعجب گشاد شده سر بالا می آورد.
_نه من منظورم این نبود.
گارسون میان دلخوری ها و پشت چشم نازک کردن های یسنا می آید و منو را روی میز می گذارد.علی بستنی سفارش می دهد.اگر اکنون یسنا روحیه گذشته خود را داشت حتما قهوه سفارش می داد،از آن قهوه های تلخ! اما نمی داند چرا مثل علی میل به بستنی پیدا کرده.
تا انتخاب علی و یسنا،گارسون بست آنجا می ایستد و با نگاه های هرزش یسنا را قورت می دهد.علی متوجه این طرز نگاه و قصد پسرک جوان و بور می شود…با اخم غلیظ و لحن خشنی می گوید:
_خب دیگه سفارشتون و گرفتید، بفرمایید.
از لحن دستوری علی جا می خورد و ترک مکان می کند. یسنا با ابرو های بالا رفته ای می پرسد:
_چرا اینجوری باهاش حرف زدی؟
_آخه بد نگاتون کرد.
همین غیرت زیبا کافیست برای غش و ضعف رفتن دل یسنا و نشاندن لبخند بر روی چهره اش.با شوق کودکانه ای به او زل می زند و از توجه او غرق در لذت می شود و به خود می بالد.
علی با خجالت نگاهش را به میز می دوزد و یسنا را متوجه نگاه خیره اش می کند.سری تکان می دهد و ناراحت از اینکه چرا کنترل احساساتش از دستش خارج شده اخم ظریفی می کند.چرا تا این حد تغییر کرده؟این همان سوالی است که مدام در ذهنش بالا و پایین می رود و آزارش می دهد.
چند میز آن طرف تر اکیپی شامل دختران جوان و جلفی نشسته.به طرز ناگهانی زیر خنده می زنند و صدای قهقهه هایشان تمام کافه را پر می کند.پسران جوانی که در آنجا حضور دارند، همه سر به طرف دختر ها برمی گردانند و با نگاه ها و لبخند های شیطنت آمیز نظاره شان می کنند.
علی…علی حتی سر بلند نمی کند.
نه چشمان رنگی دارد و نه هیکل چهار شانه،نه پول و نه ماشین آنچنانی که برقش هوش از سر بپراند.نه تیپ رسمی دارد و نه بوی ادکلنش از صد فرسخی مدهوش می کند؛او با همین سادگی هایش دل می برد و دلبری می کند.با همین حیا مردانه اش قلب یک دختر را می لرزاند.حتی نگاه مستقیم هم در چشم نمی اندازد که از این طریق مخاطب خود را جذب کند،این سر به زیر صحبت کردن ها بیش از هرچیز مجذوب کننده است.

***

#نوشین

روی کاناپه دراز کشیده و به موسیقی مورد علاقه اش گوش می دهد و هم زمان پاهایش را با ریتم ملایم آن تکان می دهد.تضاد بین دمای داخل بدنش با دمای هوا کلافه اش کرده.دی است و هوا سرد اما تن او به کوره آتش می ماند.موبایلش را از روی سینه اش بر می دارد و موزیک را قطع می کند.از جا بر می خیزد و به سمت شوفاژ می رود.کلافه از این گرمای نفس گیر خانه شوفاژ را خاموش می کند که در همین حال صدای زنگ خانه به صدا در می آید.به محض باز کردن در،ستاره با شوقی بی اندازه از گردن او آویزان می شود و با جیغ خفه ای می گوید:
_وای باورم نمیشه دارم عمه میشم…وای،وای!
آنقدر محکم گونه نوشین را می بوسید که جای رژ لبش بر روی آن باقی می ماند.
نوشین متعجب از هیجان این مهمان ناخوانده،چشم هایش تا آخرین حد ممکن گشاد می شوند.با هیجان به صورت نوشین زل می زند و می گوید:

_لعنتی می فهمی؟دارم عمه میشم!ای خدا…بچه وحید.

ابرو درهم می کشد و با حساسیت می گوید:
_عمه خانوم،بچه وحید بچه ی منم هستا.

انگار که شوقش تشدید می شود،برای بار دیگر با هیجان بیشتری او را به آغوش می کشد و پر احساس زمزمه می کند:
_ای من به فدای تو.
لبخندی می زند و دست هایش را بر روی شانه ستاره می گذارد.
_حواست هست درو نبستی؟انقدر ذوق داشتی یادت رفت.
با دستپاچگی از نوشین جدا می شود و به سمت در می رود.لبخندی با عمق وجود می زند و زیر لب می گوید:
_هنوز نیومده برای من حواس نذاشته.
همچنان که لبخند به لب دارد به سمت نوشین بر می گردد.چشم هایش که انگار کپی شده از روی چشمان وحید است ستاره باران شده و پوست سفیدش کمی به سرخی می زند.
_عزیزم چرا سر پایی؟برای شما ضرر داره.
نوشین درحالی که پشت چشم نازک می کند با حالت لوسی می گوید:
_وای آره خسته شدم.
و بعد با لبخند شیطنت آمیزی به سمت کاناپه می رود‌.
_من تشنمه،با اجازه میرم آب بردارم از یخچال.
نوشین با مهربانی نگاهی به او می اندازد.
_اجازه ی ما هم دست شماست.
درحالی که در یخچال را می بندد،سوت کشیده ای می زند و چشم های درشتش را درشت تر می کند.
_چه خبره انقدر خوراکی ریختید تو یخچال؟ویارت زیاده ها!
سرش را به پشتی مبل تکیه می دهد و با بدجنسی می گوید:
_آقامون خریده.
هر دو زیر خنده می زنند و ستاره در حالی که لیوان آب به دست دارد کنار نوشین می نشیند.
_خب اجازه بده من می خوام برات خواهرشوهر بازی در بیارم.
سپس از جیب مانتویش موبایلش را خارج می کند.شماره وحید را می‌توان گیرد و بر روی اسپیکر می گذارد.بلافاصله بعد از شنیدن صدای(جانم آبجی؟) وحید،بدون سلام می گوید:
_چه خبره برای این عروس زشتمون انقدر خرید کردی؟

روی کاناپه دراز کشیده و به موسیقی مورد علاقه اش گوش می دهد و هم زمان پاهایش را با ریتم ملایم آن تکان می دهد.تضاد بین دمای داخل بدنش با دمای هوا کلافه اش کرده.دی است و هوا سرد اما تن او به کوره آتش می ماند.موبایلش را از روی سینه اش بر می دارد و موزیک را قطع می کند.از جا بر می خیزد و به سمت شوفاژ می رود.کلافه از این گرمای نفس گیر خانه شوفاژ را خاموش می کند که در همین حال صدای زنگ خانه به صدا در می آید.به محض باز کردن در،ستاره با شوقی بی اندازه از گردن او آویزان می شود و با جیغ خفه ای می گوید:
_وای باورم نمیشه دارم عمه میشم…وای،وای!
آنقدر محکم گونه نوشین را می بوسید که جای رژ لبش بر روی آن باقی می ماند.
نوشین متعجب از هیجان این مهمان ناخوانده،چشم هایش تا آخرین حد ممکن گشاد می شوند.با هیجان به صورت نوشین زل می زند و می گوید:

_لعنتی می فهمی؟دارم عمه میشم!ای خدا…بچه وحید.

ابرو درهم می کشد و با حساسیت می گوید:
_عمه خانوم،بچه وحید بچه ی منم هستا.

انگار که شوقش تشدید می شود،برای بار دیگر با هیجان بیشتری او را به آغوش می کشد و پر احساس زمزمه می کند:
_ای من به فدای تو.
لبخندی می زند و دست هایش را بر روی شانه ستاره می گذارد.
_حواست هست درو نبستی؟انقدر ذوق داشتی یادت رفت.
با دستپاچگی از نوشین جدا می شود و به سمت در می رود.لبخندی با عمق وجود می زند و زیر لب می گوید:
_هنوز نیومده برای من حواس نذاشته.
همچنان که لبخند به لب دارد به سمت نوشین بر می گردد.چشم هایش که انگار کپی شده از روی چشمان وحید است ستاره باران شده و پوست سفیدش کمی به سرخی می زند.
_عزیزم چرا سر پایی؟برای شما ضرر داره.
نوشین درحالی که پشت چشم نازک می کند با حالت لوسی می گوید:
_وای آره خسته شدم.
و بعد با لبخند شیطنت آمیزی به سمت کاناپه می رود‌.
_من تشنمه،با اجازه میرم آب بردارم از یخچال.
نوشین با مهربانی نگاهی به او می اندازد.
_اجازه ی ما هم دست شماست.
درحالی که در یخچال را می بندد،سوت کشیده ای می زند و چشم های درشتش را درشت تر می کند.
_چه خبره انقدر خوراکی ریختید تو یخچال؟ویارت زیاده ها!
سرش را به پشتی مبل تکیه می دهد و با بدجنسی می گوید:
_آقامون خریده.
هر دو زیر خنده می زنند و ستاره در حالی که لیوان آب به دست دارد کنار نوشین می نشیند.
_خب اجازه بده من می خوام برات خواهرشوهر بازی در بیارم.
سپس از جیب مانتویش موبایلش را خارج می کند.شماره وحید را می‌توان گیرد و بر روی اسپیکر می گذارد.بلافاصله بعد از شنیدن صدای(جانم آبجی؟) وحید،بدون سلام می گوید:
_چه خبره برای این عروس زشتمون انقدر خرید کردی؟

الان داشتم تو یخچال تون سرک می کشیدم کلی هله هوله دیدم.
وحید با ذوق و رضایت می خندد.
_بالاخره بچه دار شدن خرج داره دیگه…

پس از مکثی کوتاه با عجله می گوید:
_من خیلی کار دارم.باید برم،خداحافظ.
مدت زیادی از رفتن ستاره نگذشته که وحید کلید در قفل خانه می اندازد و داخل می شود.
نوشین درحالی که از آشپزخانه خارج می شود می گوید:

_چقدر زود اومدی!
کتش را از تن خارج می کند و بر روی چوب رختی می اندازد.
_ناراحتی برگردم.

به برق شیطنت در چشمان او نگاهی می اندازد و زمزمه می کند:

_نه خوبه.
لبخندی می زند و نزدیک نوشین می شود.دستی به دور کمر او حلقه می کند و بلافاصله متوجه لرزش تنش می شود.
چهره اش درهم فرو می رود و بی توجه به نگاه پر نیاز وحید،از او فاصله می گیرد.
لبخندی می زند و نزدیک نوشین می شود.دستی به دور کمر او حلقه می کند و بلافاصله متوجه لرزش تنش می شود.
چهره اش درهم فرو می رود و بی توجه به نگاه پر نیاز وحید،از او فاصله می گیرد.
دلخور می شود از نوشین…شدید و بی اندازه اما هیچ نمی گوید.
همین که می خواهد دوباره به سمت آشپزخانه برگردد،همه چیز در پیش چشمانش تیره و تار می شود و تعادل خود را از دست می دهد. همان جا روی زمین می نشیند و شقیقه خود را می فشارد.
وحید با نگرانی بی اندازه و یک لیوان آب کنار او زانو می زند.
_بخور عزیزم.خوبی؟
این مرد بی نظیر مگر می تواند بد باشد؟اصلا مگر سنگدلی بلد است؟دلخوری هایش را در دقیقه ای از خاطر می برد و آن محبت همیشگی جایگزینش می شود.
درحالی که لیوان را از دست او می گیرد سری به نشانه مثبت تکان می دهد.
این چه دردی است که بوی عطر وحید که عاشقش بود اکنون در شامه اش به متعفن ترین بوی دنیا تبدیل گشته؟
با آن حال خرابش باز هم از او فاصله می گیرد.
تمام چهره این مرد صبور محزون می گردد و با چشمان حسرت واری همسرش را نظاره می کند.کاسه صبرش لبریز می شود و با چهره جدی اما با لحن بی تابی نجوا می کند:
_تو به غیر از من به کی فکر می کنی؟ تو وجود من دنبال می می گردی

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0