رمان قلب های ترک خورده_پارت بیست و سه

باشرم چشم از او می دزد.می خواهد بگوید در ذهن و قلب من فقط تو جا داری،می خواهد با عشق ساختگی در چشمان او زل بزند و بگوید من فقط تو را دوست دارم،می خواهد با دروغ زندگی مشترکش را پابرجا نگه دارد اما انگار زبانش قفل شده.این سکوت پر معنا وجود وحید را می شکند و در قلبش هیاهویی پر از نگرانی ایجاد می کند.در چشمانش یک دنیا حرف جا می گیرد…یک دنیا گلایه!
در آنی این دلخوری ها و شکایت ها در چشمانش ناپدید می شود و فقط رنگ خواهش می گیرد.با چشمانش تمنا می کند که او تکذیب کند حرف هایش را!

درگیر رویای توام،منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت تو منو انتخاب کن

آرامشش را گم می کند و اضطراب دیوانه کننده ای توی قلبش می نشیند.می خواهد اصرار کند،بگوید تو را به خدا قسم بگو که عاشق من هستی اما اصرار بی فایده است؛مگر می شود کسی را زوری عاشق کرد؟

دلت از آرزوی من انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیم های من چشمات بی اثر نبود
مرد که بغض کند خدا هم دلش می گیرد چه رسد به زمین و آسمان.
درحالی که چشمانشان بر روی هم قفلی زده صدای غرش آسمان به گوش می رسد و باران بر پنجره می زند.

خواستم بهت چیزی نگم تا با چشمام خواهش کنم
در ها رو بستم روت تا احساس آرامش کنم
قلبش سنگین شده! انگار یک دنیا غم بر رویش نشسته.
با خمیدگی بر می خیزد و چندین بار پشت هم زمزمه وار می گوید:
_خستم کردی،خستم کردی…

باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست
اگه دلت می خواد بری اصرار من بی فایده است
دست هایش را در موهایش فرو می برد و پشت به نوشین می کند و برای لحظه ای چشمانش را می بندد.
دوباره به سمت او بر می گردد.هنوز منتظر است،هنوز منتظر ابراز علاقه نوشین است که بگوید دوستش دارد و او هم در آغوشش بگیرد و با تمام وجود همسر و فرزندش را حس کند.گویی مظلوم ترین موجود در این رابطه این کودک چند ماهه است…حاصل رابطه سرد این دو!

***
#یسنا
سر و صدا و همهمه به یک باره شدت می یابد.مهمانی امشب شلوغ تر از هر زمانی است.در خانه مدرن آقای پناهی امشب مهمانی برپاست که بیشتر فامیل و همکاران دعوت هستند.
یسنا برخلاف همیشه از این شلوغی کلافه نیست.برخلاف همیشه با هزار ناز و اخم و بی میلی خود را برای مهمانی آماده نکرده.امشب شوقی از خود نشان داده که حتی پدر و مادرش هم متعجب گشتند.همه این شوق برای آمدن مهمان ویژه ایست.مهمانی که یسنا شخصاً او را دعوت کرده و برای آمدنش ثانیه ثانیه انتظار می کشد.علی در میان انتظار های او می آید و در چشمان یسنا خوش تیپ ترین مرد آن جمع جلوه می کند؛گرچه که کت و شلوار طوسی ساده ای به تن کرده و هیکل ورزشکاری هم ندارد، اما با همین تیپ ساده، حس زنده بودن را در یسنا به جریان در می آورد.با هیجان وصف ناپذیری به استقبال علی می رود.با لبخند سلام می دهد و با لبخند از او پاسخ می‌گیرد. آقا و خانم پناهی با شگفتی آن ها را نظاره می کنند.

_خیلی خوش اومدی.

نگاهش را به پارکت های کف سالن می دوزد.
_ممنون.

از گوشه آستین کتش می گیرد و او را به خلوت ترین نقطه می کشاند.نظاره ی موهای مواج علی که نامرتب بالا زده شده، در دریای دلش آرامش عجیبی روانه می کند.
درحالی که روبروی او ایستاده،نگاهی به چهره اش می اندازد و از بالای شانه ی او نیر نیم نگاهی هم به جمع می اندازد.
از نظرش علی ماه ترین ماه این مجلس است.
نگاه های همه،نامحسوس بر رویشان قفلی زده و متعجبانه یسنایی را نظاره می کنند که احساس و حواسش بر روی علی زوم کرده،دختری که روزی حتی یک نگاه هم به مردی نمی انداخت و به شدت از جنس مذکر فراری بود.
هنوز هم همان است…همان یسنایی که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمی کند اما یک استثنا دارد و آن هم علی است.استثناست چون با همه آن ها فرق می کند،چون واژه مرد برازنده اوست.
و یسنا گویی به خلسه عشق او دچار شده و دلش بی هیچ بهانه ای علی را پذیرفته و او را در خود جای داده.
علی با گنگی او را نظاره می کند و به آرامی دسته کتش را از دست او خارج می کند.
نگاه های سنگین حضار نمی گذارد یسنا آن طور که باید و دلش می خواهد لذت ببرد.
روی پاشنه پا می ایستد و کنار گوش علی زمزمه می کند:

_میای بریم اتاق من؟

عرق شرم بر روی پیشانی اش می نشیند و با دستپاچگی می گوید:

_نه!نه!همین جا خوبه دیگه.
یسنا خنده مستانه ای سر می دهد و با شیطنت می گوید:

_کاریت ندارم که…
راه اتاقش را در پیش می گیرد و پا بر روی اولین پله می گذارد.

_با من بیا.

علی مثل بچه های حرف گوش کن با او همراه می شود.به محض اینکه وارد اتاق می شوند دلش می گیرد…از رنگ تیره و وسایلش.

_چه اتاق دلگیری!
انگار به یسنا بر می خورد و نامحسوس اخم می کند.به ثانیه نکشیده اخم ظریفش تبدیل به خنده بر روی لبانش می گردد.

_یه کاری می کنم که دیگه برات دلگیر نباشه.
پشت پیانو می نشیند و به علی هم می گوید بر روی تخت خوابش که روبروی پیانو قرار دارد بنشیند.
نیم نگاهی به علی می اندازد و سپس انگشتانش را بر روی صفحه پیانو به رقص در می آورد.ملودی عجیب و مسحور کننده ای می نوازد و هر دو غرق در لذت می شوند.سرش را پایین انداخته و با تمام احساسش می نوازد.پس از تمام شدن قطعه سر بالا می آورد و نگاهش در نگاه علی گره می خورد.
وجود علی می لرزد و برای چند ثانیه ماتش می برد.از احساس توی چشمان یسنا می ترسد…از محبت موج زده در نگاهش!
این نگاه را می شناسند،از همان هایی است که نوشین به چشمانش می انداخت.از همان نگاه های پر عشقی که جز نوشین اکنون دختر دیگری هم به چشمانش دوخته.با دستانی که کمی لرز پیدا کرده دستی به ابروهایش می کشد و نفسش را پر صدا بیرون می دهد.
با کلافگی از جا بر می خیزد و بدون نگاه کردن به یسنا،می گوید:

_میشه بریم بیرون؟
برخلاف حال آشفته علی او لبخندی می زند و موافقت می کند.از پله ها که پایین می آیند با آقای پناهی برخورد می کنند:

_یسنا جان نمی خوای این جوان و معرفی کنی؟

_ایشون علی شریفی همکارم هستن.

آقای پناهی نگاه عجیبی به علی می اندازد و با لبخند محوی می گوید:

_منم پدر یسنا هستم.

علی به آرامی «خوشبختم»ی می گوید و با او دست می دهد.
آقای پناهی با اشتیاق علی را به همراه خودش به سمت مبلی می کشاند و یسنا نیز با آنها همراه می شود.
آقای پناهی می خواهد با این پسری که دخترش را مسحور کرده بیشتر آشنا شود.از هر دری با او سخن می گوید و در آخر وقتی همسرش صدایش می زند از کنار آن ها می رود.یسنا با لحن خاصی زمزمه می کند:

_علی؟
_بله؟
درحالی که توی دلش فریا می زند«چرا نگاهم نمی کنی؟»می گوید:

_چی تورو خیلی آروم می کنه؟

_نماز خوندن.

هیچ تعجب نمی کند…از این علی پاک و معصوم خلاف این انتظار نمی رفت.

_به منم یاد میدی؟
اما علی تعجب می کند و برای لحظه ای با شگفتی به او نگاه می کند

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0