رمان گوشت تلخ پارت دهم

#گوشت_تلخ
#پارت_۱۰

نفسم بالا نمی آمد. پنجره را آهسته هل دادم و در گوشه ای ترین قسمت پرده خودم را جمع کردم. نفسم را حبس کرده و چشمانم را از استرس بستم. صدای آقای گوشت تلخ که در فضای اتاق پیچید، به گمان اینکه با من جرف می‌زند، غالب تهی کردم اما بعد از اینکه متوجه شدم برای آوردن گوشی موبایلش به اتاق برگشته و متوجه من نشد، خدا را هزار بار زیر لب شکر گفتم. آرام و بریده بریده گفت:
_ چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟
مکث کرد و دوباره ادامه داد:
_ بمون اونجا. حالا حالاها باید بمونی. فعلاً به من زنگ نزن.
دستی به موهایش کشید و کلافه تر زمزمه کرد:
_ من تا کجای دنیا باید باهات بیام و خرابکاری تو رو درست کنم؟ همینطوری هم شر دادی دستم. الانم مهمون دارم نمیتونم بیام پیشت. بعداً حرف می‌زنیم اوکی؟ حرفهایی که زدم یادت نمیره ها؟ بهشون عمل کن هر موقع سرم خلوت شد میام. فعلاً.

 

این مرد با تماس‌های عجیب و غریب و روابط عجیب و غریب ترش بذر هزاران سوال را در ذهنم پاشید. دلم می‌خواست می‌توانستم جلو بروم و به او بگویم با چند نفر همزمان رابطه داری و چرا اینطور خودت را گرفتار کردی و خودت هم دچار عجز شدی اما حیف که من میهمان ناخوانده ی او بودم. درست مثل یاس، دختر زیبارویی که قصد داشت او را از خود براند و برای بودن و رفتن کنار دیگری حضور یاس را بهانه می‌کرد و نمی رفت. به چراهای ذهنم اجازه ی پیشروی در مغزم را ندادم و سر در آوردن از کارهای او را به وقت بهتری موکول کردم. وقتی که لااقل مجالی برای تنفس و فکر کردن داشته باشم.
باصدای بسته شدن در نفسم را رها کردم. چطور باید از آنجا می‌رفتم؟ به موبایلم نگاهی انداختم. بیشتر از چهل تماس بی پاسخ داشتم و همه از طرف هستی و آیسان بود. حتماً برای پیدا کردن من به هول و ولا افتاده بودند و برای ثانیه‌ای تصور نمی‌کردند حرف من درست باشد و من به کلبه ی او راه پیدا کنم.
آهسته از پشت پرده بیرون آمدم و به طرف در رفتم. با دیدن هر دوی آن‌ها که در طبقه ی پایین مشغول بازی با تخته نرد بودند، خیالم کمی راحت شد. به پشت پرده رفتم و شماره ی هستی را گرفتم. با اولین بوق تهاجمی جوابم را داد:
_ الو. کجایی دختره ی ورپریده؟
لبخند مرموزی روی لبم نشست و قصد کردم کمی سر به سرشان بگذارم تا قابلیت های من را دست گم نگیرند. باغرور زمزمه کردم:
_ کجا باید باشم؟ مگه نگفتم میام ور دل آقای وحید خان.
صدایش آنقدر بلند بود ‌که گوشی را از گوشم فاصله دادم تا راه آسیب رسیدن به گوشم را کم کنم. غرید:
_ تو غلط کردی. هر گوری هستی پاشو بیا. برمیگردیم تهران. خسته م کردی با بی عقلی هات حنا.

_ بی عقلی هام؟ بی شعور من به خاطر تو اومدم تو لونه ی شیر. یکم لیاقت داشته باش.
لحنش کمی آرام و منعطف شد:
_ یعنی واقعاً اونجایی؟ چطوری آخه؟
_ آره اینجام. باور نداری پاشید بیاید ببینید منو.
_ من از ده کیلومتری اونجا هم دیگه رد نمیشم. پاشو بیا تو رو خدا. اصلاً من غلط کردم به تو گفتم بریم دنبال فربد. میای؟
نتوانستم بگویم برگشتنم دست خودم نیست. به دروغ گفتم:
_ کارم تموم شه میام. نگران من نباشید.
_ حنا مواظب خودت باش. هر چی شد بهم زنگ بزن. نذاری این پسره بلایی سرت بیاره؟
_ نگران نباش. زود میام.
_ نگو نگران نباش که نگران تر میشم.
فرصتی نداشتم تا با او بحث کنم. فوری باشه ای گفتم و گوشی را داخل جیبم سر دادم.
هستی راست می‌گفت این چندوقت هر چه کرده بودیم تا به فربد برسیم، بدترشده بود. دورتر شده بودیم. خرابکاری کرده بودیم. همه چیز در جهت مخالفمان پیش رفته بود. حق داشت نگران تر بشود اما پس فربد کجا بود؟ این همه خطر را به جان خریده بودم که او را پیدا کنم حالا برگردم و چه بگویم؟ که نبود؟ که خبری ازش نداشت؟ که کامیاب دروغ گفته هر دو برای رفتن به رامسر برنامه ریزی می‌کردند؟
فربد دیوانه ای شده بود که سنگی در چاه انداخته و هزار نفر را به دنبال خودش می‌کشاند و هیچکس نمی توانست آن سنگ را دربیاورد.

دوباره سرک کشیدم. صدای خنده‌های پرعشوه ی دخترک طناز در فضای اتاق پیچیده بود. هیچ تصوری از رابطه‌ی آن‌ها نمی توانستم داشته باشم. وحید اگر او را نمی‌خواست پس چرا دل به دلش می‌داد و همراه خنده‌های اغواکننده اش، مستانه می‌خندید. ولی اگر او را می‌خواست چرا حاضر نمی‌شد شب را کنارش بگذراند؟ مژگان که بود؟ شخصی که پشت خط به او وعده ی آمدن می‌داد که بود؟ باز هم ناخواسته افسار ذهنم را باز کرده بودم. داشت برای خودش می‌چرخید و جواب سوال هایش را می‌خواست. دوباره دربندش کردم. فعلاً زمان خوبی برای فکر کردن به او نبود. باید راه چاره ای پیدا می‌کردم تا قبل از اینکه گیر بیفتم از آنجا فرار کنم. اما چه راهی بود؟ کاش می‌شد به اتاق دیگرش او را دعوت کند. این‌جا که تنها اتاق کلبه نبود. کاش به حمام می‌بردش. از تصور این فکرم خنده روی لبانم جاخوش کرد. او از بوسیدنش امتناع کرده بود حالا به حمام بروند؟ برای ثانیه‌ای نشستم. باید فکری می‌کردم.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0