رمان گوشت تلخ پارت ششم

#گوشت_تلخ
#پارت_۶

صدای بالا کشیدن بینی اش آمد:
_ نه فدات شم. امشب نرفتیم تو فضا. اونم فقط واسه خودت بود. مگه میشه تو چیزی از من بخوای و من انجومش ندم. خیالت تخت. همه جوره حواسم پی رفت و آمدشه.
نفس کلافه ای کشیدم:
_ باشه من برم ببینم اینجا چی کار می‌کنیم. فعلاً.
_ باشه بای.
هستی و آیسان بعد از تمام شدن کارشان و بستن در، با قدم هایی آهسته به طرفم آمدند و هر دو دوگوله هایشان به کار افتاده بود. در آخر آن همه نگاه، هستی پرسید:
_ واسه چی اینجا نشستی؟ برو تو دیگه. با کی حرف میزدی؟
_ باکی حرف می‌زدم؟ جز کامیاب که قرار بود آمار لحظه به لحظه بهمون بده باید با کی حرف بزنم؟
_ خب بابا چرا ترش می‌کنی؟ برنامه چیه؟
_ امشب باید ماموریتمون رو انجام بدیم.
آیسان نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و لب زد:
_ الان؟ بذار بریم تو یکم بخوابیم خستگی مون دربیاد. فردا میریم دیگه.
ابرو بالا انداختم:
_ نوچ. فردا دیره. مگه کامی نگفت فردا آقای گوشت تلخ میاد رامسر. نباید خودش باشه تو ویلا. الان یه سر بریم ببینیم کسی تو ویلاش هست یا نه. همین.
آیسان خودش را به صندلی رساند و نشست:
_ من که جنازه م. شما دوتا تو ماشین خواب هاتون رو کردید، میزون شدید. خودتون برید منم میرم می خوابم.
هشدارگونه نگاهش کردم:
_ سه نفری میریم و زود برمیگردیم. انقدر ننه من غریبم بازی درنیارید جون ننه هاتون. ما رو باش با کیا اومدیم سیزده به در.
هر دو با سکوتشون اعلام آمادگی کردند و با اشاره من بلند شدند هرچند که آیسان تمایلی به آمدن نداشت و این بی رغبتی از تک تک رفتارهایش چکه می‌کرد. رو به هستی پرسیدم:
_ ویلاش خیلی دوره؟ باس با ماشین بریم؟
_ نه خیلی. ماشین لازم نیست.
_ باشه، تو جلو برو ما هم دنبالت میایم.
پشت چشمی نازک کرد و جلوتر از ما راه افتاد.
_ من می‌دونم این کارها بی فایده ست.
_ هستی همه ی این کارها رو واسه خاطر تو داریم می‌کنیم. ناراضی هستی بگو ما هم تکلیفمون رو بدونیم. من از خدام بود الان برم تو وان ویلاتون بخوابم و بعدش تا صبح عشق و حال کنیم. پس غر نزن لطفاً.
خم شد و چوبی برداشت و با قدم هایی بی جان راه افتاد. آیسان دوباره پرسید:
_ الان اون چوب رو برداشتی کسی اومد سمتمون ازمون دفاع کنی؟
_ نه پس برداشتم خوش تیپ تر شم.
_ آخه بنده خدا ما که عرضه و زورِ زدن نداریم. میگیرن ازمون همین رو می‌زنن تو ملاج خودمون.
با حرص به طرفشان برگشتم:
_ بسه انقدر حرف نزنید تمرکزم رو نگیرید.
هر دو با خنده‌هایی ریز دنبال من می‌اومدند.
بعد از کمی پیاده روی از دور ویلای عجیبی دیدیم. هستی به طرف آن اشاره کرد.
_ همینه.
ویلای عجیب و زیبایی بود. ساختمان ویلا شبیه کلبه های جنگلی بود که با چوب ساخته شده بود و دو طبقه بود و در هر دو طبقه بالکنی بزرگ و چشم اندازی زیبا به چشم می‌خورد. کلبه ی چوبی درست در وسط یک محوطه ی بزرگ و پردار و درخت تعبیه شده بود و دور تا دور نرده کشی بود و دری بزرگ و آهنین داشت.

فضای نیمه تاریک محوطه ی اطراف و آن کلبه ای که چراغی کم نور در آن روشن بود، بیش از حد ترسناک به نظر می‌رسید و آن سکوت دیوانه کننده به همراه پارس کردن چند سگ، وحشت را به سلول های تنمان منتقل کرد. با ترس به طرف هستی چرخیدم و غر زدم:
_ این که شبیه کلبه ی وحشته بیشتر تا کلبه ی اون گوشت تلخ لعنتی. تو که گفتی خرپوله. به جای یه عمارت، یه کلبه داره اونم وسط این همه دار و درخت؟
_ چرت نگو. بهترین ویلا تو اربکله مال ایناست. اینجا مخفیگاهشه.
آیسان از من ترسوتر لب زد:
_ مخفیگاه؟ مگه چی کار می‌کنه که مخفیگاه داشته باشه؟
با تمسخر ریز خندیدم و در حالی که سعی می‌کردم صدایم آهسته باشد و به گوش کسی نرسد، زمزمه کردم:
_ هروقت باهاش رل زدی، بیا اینجا آمارش رو بگیر و به ما هم بگو.
بی توجه به لحن شوخ من غرید:
_ تا حالا فکر می‌کردم با یه الهه طرفیم. با دیدن لونه ش فهمیدم اهریمنی بیش نیست. من غلط بکنم صدکیلومتری این اعجوبه پیدام بشه. باهاش رل بزنم؟
صدای خش خش برگی را از دور شنیدم. دستم را بالا آوردم و مقابل بینی ام گذاشتم تا سکوت کنند. بدنم می‌لرزید؛ هم از ترس، هم از سرمایی که نمی‌دانم چطور ناگهانی خودش را به زیر لباسهایم کشانده بود. پشت نخل های شامادورا و کاج های نیمه بلند پنهان شدیم تا استتار کنیم. وقتی صدا دور شد آیسان پچ پچ وار نالید:
_ بچه‌ها تو رو خدا بیاید برگردیم. اینجا انگار خونه ی ارواحه. بوی مرگ می‌ده.
سعی کردم وحشت و اضطرابم را پنهان کنم و پچ پچ کنان گفتم:
_ کجاش بوی مرگ می‌ده؟ روز بیای اینجا بهشت کامل رو می‌بینی؟
_ الان که شبه. جن و پری هم تو کلبه برای خودشون جشن گرفتن. نمی‌بینی برق روشنه؟
برای اینکه جو را متشنج تر می‌کرد، پس گردنی ای نثارش کردم:
_ ما اومده بودیم همین رو ببینیم دیگه. اینکه در نبود آقای وحید خان کسی تو کلبه ش هست یا نه.
هستی با بدنی مرتعش و صدایی مرتعش تر به سمتم برگشت:
_ یعنی فکر می‌کنی فربد اونجاست؟
بلاتکلیف سر تکان دادم و ریز گفتم:
_ نمی دونم.
صدای بلند مردی باعث شد هر سه از جا بپریم.
_ کسی اونجاست؟
به بالا تنه اش دید نداشتم اما از بین شاخ و برگ های در هم تنیده پاهای باریک و صندل های مشکی رنگش را دیدم که نزدیکمان می‌شد.
اینبار از پشت درختچه ها بیرون آمدیم و آهسته آهسته پشت درخت‌ها پنهان شدیم. نفس در سینه ی هر سه ی ما حبس شده بود و صدایی از هیچکداممان درنمی آمد. صدای پا نزدیک شد. چشم‌هایمان را با وحشت بستیم و دستهای هم را محکم فشردیم. هر لحظه آماده بودیم که کسی برگ ها را کنار بزند و ما را پیدا کند اما در کمال ناباوری ناگهانی صدای پا دور شد. پنهانی آن صندل ها را دید زدم. به سمت کلبه می‌رفت. در این سکوت خفه کننده صدای نوتیفیکیشن گوشی هستی بلند شد. همگی از وحشت لباس های همدیگر را چنگ زدیم و نگاه متوحشمان را به گوشی هستی دوختیم.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0