رمان گوشت تلخ پارت نهم

#گوشت_تلخ
#پارت_۹

همه‌ی وجودم گوش شد و به حرف‌هایش سپرده شد. مهمانش چه کسی بود که زمان زیادی انتظارش را می‌کشید؟ نکند فربد باشد؟ از کنجکاوی ناآرام شدم. باز آن دخترک بازیگوش و کنجکاو درونم داشت از پوسته اش بیرون می‌آمد. جلودارش شدم و دعا دعا کردم تا از روی تخت بلند شود و به استقبال مهمانش برود و من هم یواشکی آن‌ها را دید بزنم اما در کمال تعجب همچنان ریلکس دراز کشیده بود و یک پایش را روی پای دیگر انداخته و در فضای داخل گوشی سیر می‌کرد. ده دقیقه ای گذشت و در اتاق به صدا درآمد و به دنبال آن صدا، صدای نازک و دلبرانه ی زنی شنیده شد:
_ عزیزم اجازه هست بیام داخل؟
از روی تخت بلند شد و انگشتانش را در خرمن موهایش فرو برد و مرتبشان کرد و گوشی را کنار گوشش گرفت و گفت:
_ بیا تو.
در باز شد و دختری لاغر اندام و بلند قد با موهای بلوند و بافته شده که به صورت کج روی شانه اش افتاده بود و چشمان جذابی که به طرز بی نظیری میکاپ شده بود، داخل شد. با لوندی جلوتر آمد و گفت:
_ سلام عزیز دلم.
وحید دستش را جلوی بینی اش گرفت و به او حکم سکوت داد و طوری که انگار ساعت‌ها داشته با تلفن صحبت می‌کرده، به مخاطب دروغین پشت تلفنش گفت:
_ ببین دوست عزیز اگر یاس قرار باشه بین من و تو یکی رو انتخاب کنه قطعاً اون یک نفر تو نیستی. حرف آخر من اینه. بیش از حد وقت من رو گرفتی دیگه باید برم، معذرت میخوام.
بعد هم چند ” بله”ی کوتاه گفت و خداحافظی کرد و به ظاهر تماس را قطع کرد.
دختری که دیگر به طور حتم می‌دانستم همان یاس باید باشد، چهره اش گرفته شد و با لبهایی آویزان به طرف وحید آمد و درست کنار دستش طوری که هیچ فاصله ای بینشان نباشد، روی تخت نشست و با لحن مختص به خودش زمزمه کرد:
_ مگه شاهین هنوز بهت زنگ می‌زنه؟

  1. وحید سری تکان داد. از اینکه این دروغ را به او گفته بود، سر در نمی آوردم. یاس متاسف شد و از کلمه به کلمه ای که عنوان کرد تاسف را می‌شد احساس کنی:
    _ معذرت میخوام ‌که مزاحم تو میشه. اصلاً من نمی‌دونم با خودش چند چنده این پسره، با دست پس می‌زنه و با پا پیش می‌کشه. به من میگه باید برای شروع رابطه مون فکر کنم، هنوز آمادگیش رو ندارم، از یه طرف به تو زنگ می‌زنه که رابطه مون رو تمومش کنیم.
    _ عزیزم یه چیزی ازت می‌پرسم راستش رو بگو.
    _ از من تاحالا دروغ شنیدی؟
    _ نه؛ الانم میخوام راستش رو بگی. تو هنوز دلت پیشش هست یا نه؟ اگه بگی آره ناراحت نمیشم. خودم رو می‌کشم کنار و تو یکی از مکالماتم با شاهین از احساس واقعی تو بهش میگم و کاری میکنم برای برگردوندن تو التماست کنه.
    یاس شالش را از سرش برداشت و با غمزه ای بیشتر از قبل کشدار گفت:
    _ معلومه ‌که نه؛ الان عشق من تویی. عزیز دل من تویی.
    هنوز حرفش تمام نشده بود که خم شد تا لب های ماتیک خورده اش را به لب های وحید نزدیک کند که وحید مانع شد و دستش را روی صورت او گذاشت. یاس حالتی معترض به خود گرفت:
    _ چرا اینجوری می‌کنی؟ چرا نذاشتی ببوسمت. دلم برات تنگ شده بود دیوونه. این از استقبالت که اون پیرمرده رو فرستادی جلو تا به من بگه بفرمایید تا آقاوحید برسن، اینم از خودت که من رو بعد چند ماه در آغوشت نگرفتی و نبوسیدی.
    از حرف‌هایشان لبخند روی لب هایم نشست. رابطه ی عجیبی بینشان بود و من را هر لحظه با گفتمانشان بیشتر کنجکاو می‌کردند.
    _ عزیزم با تماس شاهین به هم ریختم. بهم حق بده که نتونم استقبال خوبی ازت بکنم.

با حالتی دلخور بلند شد و به طرف در رفت:
_ باشه؛ من میرم تو سالن می شینم هر موقع حالت خوب شد بیا پایین. راستی اومدی این پیرمرده رو رد کن مزاحمه. میخوام راحت باشیم.
وحید سری تکان داد و بعد از بیرون رفتن آن دختر گوشی را مقابل صورتش گرفت و با یک نفر تماس گرفت:
_ الو… شاهین خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت می‌گم. من حوصله‌ی این دختره رو ندارم. پاشده اومده رامسر تو کلبه ی من. می‌دونی اگه مژگان بفهمه چه بلایی سر من میاره؟
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:
_ لغز نخون لطفاً. دروغ هم تحویل من نده. برگشتی بهش گفتی آمادگی شروع رابطه رو ندارم؟ ببین شاهین همین امشب بهش زنگ بزن و بکشونش تهران. من نمیخوام شب این‌جا بمونه میفهمی؟
کلافه نفسش را بیرون پرتاب می‌کرد و به حرف‌های شخص پشت خط گوش می‌داد. خیلی طاقت نیاورد و باصدای پرخشمی ‌که سعی می‌کرد بالا نرود غرید:
_ من عمراً بهش دست بزنم. دست خورده ی ده نفر دیگه به کار من نمیاد. این و امثالش فقط به درد این می خورن که سرت باهاشون گرم بشه. واسه من سود دیگه ای ندارن.
_ میخندی؟ شاهین دیگه نگم ها. تا شب از این‌جا ببرش بیرون. من باید برم فعلاً حواسش رو پرت کنم.

بدون گفتن حرف دیگری گوشی را روی تخت انداخت و از اتاق بیرون رفت.
آرام و با طمأنینه از پشت پرده بیرون آمدم. تنم از ضخامت پرده و حرف‌هایی که شنیده بودم، عرق کرده بود. موهای جلوی سرم را که به پیشانی چسبیده بود را کنار زدم و آهسته به طرف در رفتم. آن را نیمه باز کردم و به سالن نگاهی انداختم. درست در تیررس نگاهم بودند. یاس روی کاناپه نشسته و مانتو را از تنش درآورده و با تاب بندی و شلوارِ کوتاهِ سفیدرنگی، مقابل وحید که پشتش به من بود، نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته بود. دلخور به نظر می‌رسید و با تکان سر بیشتر شنونده بود و گویی وحید سعی داشت استقبال سردش را از دل او دربیاورد.

سر و کارم با مرد عجیبی افتاده بود. چند دختر در زندگی اش حضور داشتند؟ معنی کارهایش چه بود؟ همه‌ی رفتارها و حرف‌هایش را کنار هم چیدم اما به نتیجه ی مطلوبم نرسیدم. با دقت بیشتری نگاه کردم اما حرف هایشان را نمی شنیدم. به اتاق برگشتم و پشت پرده رفتم و پنجره را نیمه باز کردم و سیگاری آتش زده و مشغول دود کردنش شدم. هنوز تو فکر بودم که با باز شدن ناگهانی در مثل مجسمه خشک شدم و قلبم درجا ایست کرد.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0