رمان گوشت تلخ پارت هفتم

#گوشت_تلخ
#پارت_۷

هستی در حالی که سعی داشت گوشی را خاموش کند و دستانی که از اضطراب میرقصید، نفس های متوالی کشید و سعی کرد جواب بدهد. آنقدر مشوش بود که قادر به انجام کارش نشد و گوشی از دستش افتاد و در گل فرو رفت.
باحرص خم شدم و آن را درآوردم. گوشه ی تمیزش را در دست گرفتم و توپیدم:
_ چه غلطی میکنی؟
قبل از اینکه جوابی بگیرم، صدای پایی که با دو به طرفمان می‌آمد، به وضوح شنیده شد. جیغ بلندی زدم و به طرف جنگلی که از داخلش آمده بودیم، دویدم. هستی و آیسان هم به تبعیت از من می‌دویدند و جیغ می‌زدند.

لب ها و زبانم خشک شده بود. کل تنم در آن خنکی هوا عرق کرده بود و عرق سرد از پیشانی ام راه گرفته و به زیر لباسهایم جاری شده بود.
جنگل در آن وقت شب خوفناک بود و حس حضور کسی که حتی از آدم بودنش هم مطمئن نبودیم، خوفناک ترش می‌کرد. همچنان می‌دویدیم و صدای نفس نفس زدن هایمان در گوشم پیچیده بود.
با آستین عرق پیشانی ام را پاک کردم و نیم نگاهی به عقب انداختم. کسی نبود و احساس کردم ما این همه راه را بی‌جهت دویده بودیم. همانجا ایستادم. آنها هم ایستادند. دست روی زانوهایم گذاشتم و تند و تند نفس عمیق کشیدم. حجم سینه ام از شدّت آن همه تنفس پی در پی بالا و پایین می‌رفت و قدرت تکلم را هنوز به دست نیاورده بودم. تنها در سکوت به هم نگاه کردیم. پاهایم دیگر قدرت ایستادن نداشت. همانجا در وسط جنگ، کنار درخت تنومندی نشستم و سرم را به درخت تکیه دادم. آن‌ها هم نشستند. اتفاقی که برایمان افتاده بود، دردناکتر از آنی بود، که به جنگل و خطرهایش در شب فکر کنیم. آیسان در حالی که دست روی قلبش گذاشته بود، زودتر از ما به حرف آمد:
_ حنا الهی گور به گور شی با این نقشه هات. بمیری الهی…
لبخندی تلخ روی لب هایم نشست اما هنوزم نفسم بالا نیامده بود تا جوابش را بدهم. هستی بااندوه موبایلش را از جیبش درآورد. گوشه ی موبایل را با شالش تمیز کرد. هیچکدام حرفی نمی زدیم. من که نای حرف زدن نداشتم. تنها صدای جیرجیرک ها در فضای تاریک اطرافمان پیچیده بود که صدای موبایل هستی به آن اضافه شد. روی صفحه شماره کامیاب نمایش داده می‌شد. پچ پچ کنان گفتم:
_ جواب بده. اون موقع هم جواب ندادی نگران شده.
آیکون تماس را با بیحالی لمس کرد و روی اسپیکر گذاشت:
_ الوو…هستی… کجایید شما؟
هستی بغضش سرباز کرد و هق هقش بلند شد و من جواب دادم:
_ کامی خوبیم. نگران نباش.

صدایش بی نهایت ترسیده بود. اینبار کنجکاوتر پرسید:
_ کجایین؟ هستی کجاست؟
حوصله‌ی جواب پس دادن نداشتم. بی رمق از جا بلند شدم و گوشی را از دست هستی گرفتم:
_ ببین کامی داریم میریم ویلا. بهت زنگ می‌زنم.
ناچار ” باشه ای” گفت و من قطع کردم. به طرف ویلا رفتیم و به محض رسیدن نوبتی خودمان را به حمام رساندیم.

موهایم را با حوله ی کوچکم بالای سرم جمع کرده بودم و روی کاناپه دراز کشیدم. گوشی ام را از روی میز برداشتم و با دیدن پانزده تماس بی پاسخ از طرف کامیاب لبخند زدم. همیشه عادت داشت تا جوابش را ندهی به هول و لا بیفتد. اینبار هم با تماس های پی در پی قصد داشت از حال ما باخبر شود.
هستی با سینی چای نزدیک شد و آن را روی میز وسط اتاق گذاشت:
_ آیسان نیومد از حموم؟
_ نه بابا، اون چه هر روز بره حموم چه بعد یه سال دو ساعت اون تو می‌مونه. نمی دونم چه غلطی می‌کنه تو دوساعت.
نفس عمیقی کشید:
_ حنا به خدا امشب داشتیم سکته می‌کردیم. دیگه به حرفهات گوش نمیدم. این چه کاری بود آخه؟
بلند شدم و نشستم و گوشی را روی میز هل دادم:
_ کف دستم رو بو کرده بودم بدونم جن داره اونجا؟
_ چرت نگو حوصله ندارم.
فنجان چای را برداشتم و انگشتانم را دور بدنه ی گرمش حلقه کردم:
_ اما خدایی بعدها خاطره ی خوبی می‌شه برامون. کلی می‌خندیم.
آیسان در حالی که حوله به دور خودش پیچیده بود، نزدیک شد و کنار هستی نشست و پرشماتت گفت:
_ تو سرت بخوره اون خاطره. چه کارهای خودش رو هم خوب توجیه می‌کنه.
فنجان را به لب هایم نزدیک کردم و طعم دلچسب چای را جرعه جرعه نوشیدم. برای اینکه جو را عوض کنم گفتم:
_ از این به بعد دیگه نمیگم شما دنبالم بیاید. کمک که نیستین هیچ، تو دست و پای آدم می پیچین. هر جایی برم تنها میرم.
هستی فنجانش را روی میز گذاشت و باکنجکاوی پرسید:
_ مثلاً کجا میخوای بری؟ فقط لاف میای. تا حالا یه کار بافایده نکردی. فقط لب و دهنی…
_ فردا صبح می‌بینی کجا میرم و چه کارهایی که نمی‌کنم.
_ دیگه کارهای تو به من مربوط نیست. من و آیسان دو روز می مونیم اینجا. بعدش برمی گردیم. تو هم هر غلطی دلت خواست بکن.
باشیطنت گفتم:
_ یه کاری نکن برم فردا تو کلبه ی اون مردک بمونم؟
آیسان قهقهه ای بلند سر داد:
_ یعنی ور دل خودش؟
_ آره؛ ور دل خودش.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0