رمان گوشت تلخ_ پارت هشتم

#گوشت_ تلخ

پارت_۸

بعد از تماس کامیاب که خبردار شدم وحید حرکت کرده، با تخمین هایی که زدم فهمیدم باید تا به حال رسیده باشد.
هستی و آیسان هنوز خواب بودند. بعد از خراب کاری دیشبم باید کاری می‌کردم تا سفرمان نتیجه داشته باشد و بهشان ثابت کنم که من اگر بخواهم، میتوانم کاری کنم.
پاورچین پاورچین از بالای سرشان رد شدم. از مسیر جنگلی که دیشب گذشته بودیم گذشتم و به کلبه ی آقای مرموز رسیدم. در محوطه کسی نبود. اما درست تصور کردم. تصویری که دیشب از این‌جا دیده بودیم، خیلی فرق می‌کرد. بهشتی که روبه رویم بود با جهنم شب پیش زمین تا آسمان تفاوت داشت. آرامشی ماورائی از طبیعت نصیب آدم می شد. صدایی جز صدای آواز گنجشک ها شنیده نمی‌شد و طراوت و تازگی برگ‌های درختان و عطر گل های تازه شکفته اش حس زندگی را القا می‌کرد. با طمانینه و بااحتیاط به سمت کلبه گام برداشتم. گوشم را به در چسباندم که ناگهانی در باز شد. ترسیدم و خودم را عقب کشیدم اما در تا انتها باز شد و هیچکس در کلبه نبود. تنها صدای موسیقی کلاسیک در کلبه پیچیده بود.‌ بوی عود فضای نیمه روشن کلبه را معطر کرده بود. باصدای بلند صدا زدم:
_ صاب خونه؟
باز هم در کمال ناباوری صدایی نیامد. از تصور اینکه گوشت تلخ بیاید و من را درست وسط کلبه اش ببیند لرزه بر جانم نشست اما کوتاه نیامدم. من که تا اینجا آمده بودم باید کلبه را می‌گشتم شاید فربد در یکی از همین اتاق‌ها بود. در سالن بالا چند در وجود داشت که همه ی آن‌ها بسته بود. در یکی از اتاق‌ها را در حالی که دستانم به شدت می‌لرزید باز کردم. در روبه رو نیمه باز شد و صدایی به گوش رسید:
_ مش تقی اومدی؟
از ترس به اتاق پریدم. قلبم مثل گنجشکی در قفس به این طرف و آن طرف می پرید. پس او در حمام بود و من درست در اتاقش روی تختش نشسته بودم و همانند همان بچه گنجشک می‌لرزیدم.
قصد کردم قبل از بیرون آمدنش فرار کنم اما در نیمه های پله ها متوجه بالا آمدن پیرمردی شدم. دوباره به اتاق برگشتم و پشت پرده ی مخملش پنهان شدم. گوش تیز کردم تا پیرمرد قبل از بیرون آمدن وحید برود اما نرفت. همچنان در حال تمیزکاری راه پله و نرده ها بود. بغضم گرفت و از اینکه در آنجا گرفتار شده بودم و از ترس پیدا شدنم، عرقی سرد از تیره ی کمرم عبور کرد و لرزی خفیف در تنم نشست.

جمله به جمله ی موسیقی در مغزم جاخوش کرد و اگر در شرایط مناسب تری بودم، می‌توانستم همه‌ی آن را معنا کنم، کاری که علاقه ی وافری به آن داشتم. اما الان مغزم بسته بود و فقط متن آرامبخشش استرسم را کم می‌کرد. پیرمرد که نرفت هیچ، وحید به اتاق پاگذاشت. از ترس بیشتر خودم را پشت پرده پنهان کردم و سعی کردم شکمم را سفت کنم و نفسی نکشم و خدا را شکر می‌کردم که او قادر نبود فریادهای دیوانه کننده ی قلبم را همانطور که من می‌شنیدم، بشنود.

حوله ی تن پوش سفید رنگی به تن داشت. کلاهش را از سر برداشت و به سمت آینه میز دراولش رفت. افترشیوش را برداشت و به صورت اصلاح شده اش زد و با برس به موهای خوش حالت و خوشرنگش حالت داد. نگاهش از آینه جدا نمی‌شد. انگارخودش هم از تماشای زیبایی های چهره‌اش سیر نمی‌شد. عاقبت دل کند و قصد کرد حوله را از تنش بیرون بیاورد که چشمانم را ناگهانی بستم تا شاهد چیزهای دیگری نباشد.

چند دقیقه ای به همین منوال با چشمانی بسته و نفسی فروخورده ایستاه بودم که با صدای تق کردن در چشمانم را باز کردم. سرش را از در اتاق بیرون برد و گفت:
_ مش تقی مهمونم اومد ازش پذیرایی کن. بعد من رو صدا بزن.
بعد هم در را نیمه باز گذاشت و به طرف آینه برگشت. پس برای مهمان عزیز کرده ای اینطور به ظاهرش می‌رسید. در همان حال که قوطی ادکلن تامی را برداشت و روی تیشرت سفیدش اسپری کرد، همزمان هم همراه موزیک پخش شده همخوانی می‌کرد:

” suzanne takes you down to her place near the river
You can hear the boats go by
You can spend the night biside her and you know…”

با صدای موبایلش دست از تماشای خودش کشید و روی تخت دراز کشید و موبایلش را جواب داد:
_ بیا تو. خیلی وقته منتظرتم.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0