رمان گوشت تلخ_ پارت پنجم

#گوشت_تلخ
#پارت_پنجم

صدای بلند همخوانی کردن آیسان در اتاقک ماشین هستی پیچیده بود. ضبط را تا انتها زیاد کرده و همراه خواننده بلند بلند می‌خواند و توجهی به هستی که دمغ و گرفته سرش را به شیشه تکیه داده بود، نمی کرد. با حرص خودم را از بین دو صندلی جلو کشیدم و صدای ضبط را کم کردم و به طرفش غریدم:
_ کوری؟ نمی‌بینی حالش خرابه؟ صدای این کم بود تو هم همراهش زر زر می کنی؟
ابرو در هم کشید وبه طرفم متمایل شد:
_ اگه می‌خوای من برونم باس ضبط زیاد باشه وگرنه خوابم می‌گیره و همتون رو می‌فرستم ته درّه.
_ کی گفت تو بشینی؟ خودت گفتی من می رونم.
_ ندیدی حال هستی رو؟ می خواستی این بشینه با این حالش؟
هستی سرش را برداشت و کلافه گفت:
_ این به درخت میگن. انقدر بغل گوش من ور ور نکنید حوصله ندارم.
ضربه ای آهسته به شانه ی آیسان زدم:
_ بدون صدای بلند نمی تونی رانندگی کنی بزن بغل خود در به درم بشینم.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و لب زد:
_ همتون ضدحالید. هر جا بتونم وایمیستم خیالت راحت شه.

به خاطر اینکه مراعات حال هستی را کرده باشم، حرفی نزدم.
هستی از سکوت استفاده کرد و پرسید:
_ حنا یارو جواب پیامت رو نداد؟
_ نه؛ به جان خودم یه ریگی تو کفشش هست حالا ببین کی گفتم. اون از رنگ و روی مثل گچش تا یه دستی خورد. اینم از اینکه پیامم رو سین کرده اما جواب نداد.
آیسان از آینه نیم نگاهی به سمتم انداخت:
_ خانم مارپل دلیل محکم بیار. به فرض هم که اون ریگی به کفشش باشه و از جای فربد خبر داشته باشه چه جوری می‌خوای ثابت کنی؟ از کجا رد فربد رو بگیریم؟ اونی که شما ازش حرف می‌زنین نم پس نمیده. فکر کردی میاد می‌گه عههه ببخشید که من نگفتم و خودتون فهمیدید و حالا که فهمیدید این آدرس فربده؟
_ نخیر. این توقع رو ندارم اما خنگ خدا مگه نمی‌گین همیشه رامسره. مگه نمی‌گین اونجا ویلا داره. خب یواشکی دید زدن ویلاش که مشکلی نداره. داره؟ نصفه شب میریم تو ویلاش ببینیم چه خبره.
_ من خنگم یا تو. به جای این مسخره بازی ها طرح رفاقت می‌ریختی با یارو. مسالمت آمیز همه چیز رو حل می‌کردید. دوتا چلفتی رفتن سر قرار. اون طفلی روهم فراری دادن. من اگه بودم دودستی می‌چسبیدمش.

سیگاری بیرون کشیدم و شیشه را پایین آوردم. در حال روشن کردنش گفتم:
_ طرف انقدر گوشت تلخ بود نمی‌شد با یه من عسل بخوریش. مخش رو می‌زدیم؟ دلت خوشه ها. یه کلوم ازش پرسیدم ما شنیدیم که تو خبر داری ازش. خیلی رسمی و شیک قهوه ایم کرد و گذاشت کنار.
_ عرضه می‌خواد این کارها که شما ندارید.
هستی لبخندی کمرنگ روی لبانش نشست و رو به آیسان گفت:
_ الکی دندون طمع واسش تیز نکن. دورادور از کارهای پسره خبر دارم. انقدر داف پولدار و خوشگل دور و برش داره که ما رو به حساب نمیاره.
لب های آیسان به جلو کش آمد و با حرصی ملموس زمزمه کرد:
_ لیاقتش همون هاست. مرتیکه ی بی لیاقت.

دود سیگارم را به بیرون فرستادم و از حرص خوردن شیرینش قهقهه زدم. در کل هربار که دستش از به دست آوردن پسری کوتاه می موند، همین‌طور جلز و ولز می‌زد.
هستی هم لب های خوش فرمش به لبخندی باز شد. سرش را دوباره روی شیشه گذاشت و من هم سرم را روی پشتی صندلی گذاشتم و چشمانم را برای لحظه‌ای بستم.

با متوقف شدن ماشین، چشم باز کردم. مقابل در ویلا بودیم و هستی برای باز کردن در پیاده شده بود. چشمانم را مالیدم و گفتم:
_ من کی خوابم برد؟
آیسان به طرفم برگشت و پرتمسخر خندید:
_ خوب شد تو پشت فرمون نبودی. اصلاً حالیت نمی‌شه کی خوابت می‌بره.

“برو بابایی” نثارش کردم و پیاده شدم. با پیاده شدنم نسیم خنک شبانه صورتم را نوازش داد و عطر شب بوهای جلوی در ویلا انرژی غیرقابل وصفی نصیبم کرد. عطرشان را عمیق بو کشیدم و قبل از آوردن ماشین داخل حیاط داخل شدم. روی صندلی درون آلاچیق نشستم و منتظر شدم تا هر دو بیایند و برای اجرای نقشه اقدام کنیم.
گوشی را بیرون آوردم و شماره ی کامیاب را گرفتم. با اولین بوق جواب داد:
_ جون.
_ زهرمار. آدم باش و مثل آدم جواب تلفن بده.
_چشم. شما امر بفرما.
_ از طرف چه خبر؟ هنوز نیومده که؟ آمارش رو داری؟
_ آره امشب تعقیبش کردم. با یه دختری تو یه رستوران خیلی خفن قرار داشت. یه شام توپ هم سفارش داده بود و …
_ من گفتم با کی بود و چی خورد؟ من گفتم آمار بگیر ببین سراغ فربد میره یا نه. همین.
_ خیالت راحت. از فربد خبری نیس.
_ الان باس خیالم راحت باشه که از فربد خبری نیس؟
خنده ی مستانه ای کرد:
_ نه نه ببخشید. امشب هذیون میگم.
بی حوصله گفتم:
_ ببین کامی من تو رو مامور کردم یه امشب رو مراقب وحید باشی. نری بشینی نعشه کنی. هر چند از حال الانت مطمئن نیستم که حالت نرمال باشه.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0