پسر ایرانی_پارت پنجم

  1. دوستان ببخشید بخاطر پارت بگذاری دیر سعی می‌کنم جبران کنم.

 

 

#فصل_پنجم

بعد از رفتن‌ کارگاه، در را بستم و وقتی برگشتم، دوباره و مثل دفعهِ قبل، با جای خالی‌اش روبرو شدم. هیچ جوره نمی‌توانستم با این وضعیت کنار بیایم! چقدر ساده بودم که فکر می‌کردم، دیگر نمی‌بینم‌اش و از دردسرهای احتمالیِ دوباره دیدن‌اش در امان می‌مانم اما با آمدن‌اش به شکل احمقانه‌ای، به تمام تصوراتم گند زده بود؛ مخصوصاً با دروغ و پنهان کاری‌ای که در چند لحظه‌ی پیش کردم، خواسته مرتکب جرم و گناهِ نابخشودنی‌ای شدم که برایم اصلاً مطلوب و خوشایند نبود.
گیج و مردد همانجای که بودم، نگاهم را به هر کجا که چشمم کار می‌کرد دادم. اتفاقات زندگی‌ام داشت، پشت هم اتفاق می‌افتاد و من ابداً برای رویاروی هیچکدامشان آمادگی لازم را نداشتم. بنابراین؛ برای اینکه کمی از حجم نگرانی‌هایم را کم کنم؛ به آشپزخانه رفتم و دو بسته نودل را به همراه مقداری آب جوش در ظرف ریختم. می‌خواستم در این مدت کمی که شام را آماده می‌کردم؛ به خودم فرصت فکر کردن، مبنی بر مرور سوالاتی که در سرم جلولان می‌داد، دهم؛ سوالاتی که باید می‌پرسیدم و جواب‌های که باید می‌فهمیدم.
مثلا چرا برگشته؟! یا چطور وارد خانه‌ام شده یا این‌که… اسم‌اش چیست؟! و یا…
با صدای قُل خوردن رشته‌ها در آب، از افکارم دست کشیدم و کمی تره فرنگی خورد شده و یک تخم مرغ به آن اضافه کردم.
برایم جالب و خنده‌دار بود؟! تا چند لحظه‌ی پیش می‌خواستم، تمام نگرانی‌هایم را کنار بگذارم اما الان؛ به طرز مسخره‌ای داشتم به همه‌ی آن‌ها فکر می‌کردم.

کاسه‌های نودل را روی میز، روبروی تلویزیون گذاشتم و تا آمدن‌اش خودم را سرگرمِ تماشای برنامهِ‌ بی‌محتوای تلویزیون کردم.
حدوداً ده دقیقه گذشته بود و من فکر می‌کردم که می‌آید، درست مثل دفعه‌ی قبل؛ سرزده و قافلگیرانه اما پیدایش نشد. انگار آمدن‌اش یک توهم بود یک خیال! از همان‌ها که فکر می‌کنی در پستوی ذهنت اتفاق افتاده اما در واقعیت چیزی جز یک وهم برایت نخواهد بود.
سرم را بین دستانم گرفتم و اجازه دادم؛ مغزم خاطرات دقایقی قبل را مرور کند. همه چیز برایم زنده و واقعی می‌آمد. از لمس دستان‌اش گرفته تا آن نگاه‌های خاص‌اش!
هنوز هم حس تماس دست‌اش روی پیشانی‌ام را می‌توانم احساس کنم؛ هنوز هم می‌توانستم…
ایستادم. نمی‌خواستم بیشتر از این به کسی که حتی اسم‌اش را هم نمی‌دانستم، فکر کنم. پس؛ کاری که همان اول بایست انجام می‌دادم را انجام دادم. کاسه‌های نودل را برداشتم و آن‌ها را در سطل زباله انداختم و بعدش؛ لاقید به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم و چشم بستم.
نمی‌دانم چه مدت گذشت. تازه داشتم به خواب می‌رفتم که با کنار رفتن پتو، وحشت زده چشم باز کردم.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0