قلب های ترک خورده_پارت بیست و چهار

#نوشین
نگاهی در آینه به خود می اندازد و وقتی از ظاهرش مطمئن می شود از اتاق بیرون می آید.لازانیا را از توی فر در می آورد و میز شام را می چیند.موهایش را از بالا بسته و پیراهن کوتاه طوسی و سنگ دوزی شده ای را به تن کرده.بی نظیر شده…آن هم به معنای واقعی کلمه!آرایش ملایم صورتش او را خواستنی تر از هر زمانی کرده‌.
همه چیز برای آمدن وحید مهیا شده.پشت میز غذاخوری می نشیند و به سفره ی شاهکاری که چیده نگاه می کند.
امشب همه چیز مهیا شده برای آشتی کنانشان.می خواهد به این قهر و دوری دو هفته پایان بدهد.او همیشه از وحید جز محبت و مهربانی چیزی ندیده بود؛در این دو هفته با برخورد عجیبی از او روبرو شد.به مهربانی های وحید عادت کرده و طاقت کم محلی های او را ندارد.
آنقدر در این دو هفته بغض به گلویش فشار آورده و از سمت وحید نادیده گرفته شده که دیگر طاقت ندارد،دیگر طاقت شب ها دیر آمدن وحید به خانه و هزار جور فکر و خیال را ندارد.
با دست پس می زند و با پا پیش می کشد.هم وحید را نمی خواهد و هم حس می کند بدون او نمی تواند.این حس های عجیب و غریب تضادی باهم دارند که حتی خودش را هم سردرگم کرده.
صدای تیک تیک ساعت و گذر زمان و نیامدن وحید عذابش می دهد.حلقه ازدواجش را به بازی می گیرد و همچنان انتظار می کشد.چشمانش را به در می دوزد…آنقدر که خواب آلوده می شوند.
بازهم تکرار آن حس های دیوانه کننده و پیدایی آن بغض های سنگین!ساعت از دوازده می رسد به یک و غذاهای روی میز دیگر رنگ و لعاب خود را از دست می دهند.ساعت از یک می رسد به دو و شک و تردید همچون موریانه بر روح و روان نوشین می افتد.ساعت دو شب کجا می تواند باشد؟کنار چه کسی؟کجاست که حتی نگران همسر باردارش نیست که این وقت شب تنها مانده.
چشمانش آنقدر پر می شوند که قطره های اشک یکی پس از دیگری به گونه هایش می زند.
سرش را بر روی میز می گذارد و با این فکر که نکند غریبه ای محبت همسرش را از او ربوده،ذره ذره می میرد.
در واقع کسی که مهر همسرش را دزدیده خود اوست.خودش با آن پس زدن ها،آن وقت هایی که باید ابراز علاقه می کرد اما مهر سکوت به لب زد،همان جا عشقی که همسرش نسبت به او داشت از میان رفت.
با شنیدن صدای در،سر از روی میز بر می دارد و دستی به صورتش می کشد.دوست دارد او را مؤاخذه کند و بداند تا این وقت شب کجا به سر می برده اما دیگر حسی ندارد.بدون سلام،بدون هیچ سخنی از آشپزخانه بیرون می آید و پشت به او می کند.
وحید با دیدن جثه ظریف او در آن لباس دوست دارد که هزاران بار قربان صدقه اش برود،اما غرورش زخمی شده و این اجازه را به او نمی دهد.
ملافه را روی سرش می کشد و بی صدا هق هق می کند.
می دانی صبوری بلد نیست…
تخت تکانی می خورد و وحید پشت به او می خوابد.بوی ضعیف عطر زنانه ای از پیراهن وحید به شامه اش می خورد و خسته اش می کند…آنقدر خسته که دوست دارد به هیچ چیز فکر نکند و فقط بخوابد.
****
#یسنا_علی

وقتی تمجیدش کردند،وقتی برخاستند و ایستاده او را تشویق کردند،وقتی تمام حضار از بازی این بازیگر تازه وارد متحیر گشتند و نگاه هایشان برق تحسین به خود گرفت،همان جا بود که برای بار دیگر خوشبختی را لمس کرد.
برای بار دیگر حال خوب را تجربه کرد.
برای ساعاتی غم از دلش پر کشید و جای خود را به شوق زیبا و دلنشینی داد.
هنگامی هم که آقای محمدی احساسش را به زبان آورد و اعتراف کرد که او بازی زیبایی بر صحنه داشته،همان جا شدت هیجانش چند برابر شد.
بعد از تمام شدن اجرا خیلی ها ماندند تا با این بازیگر نو پا اما کار درست عکس یادگاری بگیرند و امضایی از او داشته باشند.درحالی که جمعیتی به دورش حلقه زده و با لبخند با تک تک آنها سلفی می گیرد،نگاه حسرت بار یسنا نیز بر رویش سنگینی می کند.امشب برخلاف همیشه او با طرفدارهایش عکس نینداخت و درخواست آنها را رد کرد تا به تماشای علی بایستد،تا یک دل سیر او را نظاره کند و از شدت دلتنگی خود بکاهد.

این روز ها کمتر از قبل او را می بیند.دیگر خبری از تمرین نیست و فقط سر صحنه باهم روبرو می شوند،صحنه ای که نقش زن و شوهر یکدیگر را بر روی آن اجرا می کنند.
یسنا در شب اول اجرا ناگاه آرزو کرد که ای کاش نقش بازی نمی کردند و این اتفاق واقعی بود…این که به عنوان همسر علی در کنارش حضور پیدا کند اما طولی نکشید که از این رویا متعجب گشت و به خود نهیب زد.
مدتی است که کنترل احساساتش از دستش خارج شده،مدتی است که با درونش غریبه شده و انگار خود را نمی شناسد.

درحالی که دست هایش را بغل کرده، چشمانش را ریز می کند و به نظاره ی دختری می پردازد که با هیجان بسیاری کنار علی می ایستد.روسری دختر به ناگاه از سرش می افتد و موهایش که رنک آبی فانتزی دارد به نمایش در می آید.
دختر بی توجه به افتادن روسری اش با لبخند به علی نزدیک تر می شود تا دوستش از آنها عکس بیندازد اما علی قدمی از او فاصله مییرد و چ،سر به زیر می اندازد و با خجالت می گوید:

_میشه لطفا روسریتون و درست کنید؟

دختر به آرامی و با بی خیالی دست به سمت روسری خود می برد اما یسنا دلش غش می رود برای این غیرت مردانه و زیبای علی!دوست دارد فدا شود برای این حجم از نجیب بودن علی!
دیگر تاب نمی آورد و به سمت او قدم بر می دارد.
صدایش می زند و او را به طرفش بر می گرداند.ناخودآگاه از زبانش واژه«جانم؟»خارج می شود و بلافاصله لب هایش را به هم می دوزد و هزاران بار برای این جانم گفتن بی موقع و غیر ارادی خود را سرزنش می کند.
از میان جمعیت عبور می کند و روبروی یسنا می ایستد.
یسنا با لحنی که محبت بی اندازه ای در آن موج می زند می گوید:

_خسته نشدی؟بیا بریم دیگه.

شب های بام تهران حس عجیبی دارد،در کنار علی هم که باشی دیگر به یک خلسه شیرین تبدیل می شود.همه شهر زیر پاهایشان و نگاه هایشان دوخته شده به چراغ های روشن شهر است.
یسنا سکوت را می شکند و با شوق نهفته در صدایش می گوید:

_امشب آقای محمدی بهم گفت که اجرامون برای حضور تو فستیوال تئاتر قراره راهی شهر مولوز فرانسه بشه.

سر به سمت یسنا بر می گرداند ‌و با ناباوری زمزمه می کند:

_واقعا؟

از شنیدن صدای بم و زیبای او با آن حالت زمزمه وار،حس شیرینی توی دلش به جریان می افتد.

_آره…واقعا.

بازهم سکوت چند دقیقه قبل تکرار می شود و بازهم یسنا آن را می شکند.

_علی!

چقدر دوست دارد که او دوباره بگوید«جانم؟»،حتی شده غیر ارادی!
اما از آنجا که اکنون حواسش سر جایش هست به گفتن بله اکتفا می کند.درخشش چشم های یسنا به یک باره خاموش می شود و در پاسخ به نگاه پرسشگرانه علی نجوا می کند:
_هیچی.
***
#نوشین
زنگ خانه به صدا در می آید و نوشین بی حال به سمت آیفون می رود.در را باز می کند و منتظر ورود مادرش می شود.
مادر با دیدن حال نوشین دل نگران می گوید:

_دختر این چه وضعیه که داری؟رنگ و روت پریده!وحید کجاست؟

نوشین بی حوصله می گوید:

_شرکت.

مادر با بدخلقی شروع به غر زدن می کند:

_آخه آدم تو این وضعیت زنش و ول می کنه؟

_خب خیلی کار داشت.

مادر سری از روی تاسف تکان می دهد و به آشپزخانه می رود.با دستپخت بی نظیرش برای نوشین سوپی می پزد.ظرف سوپ را در یک سینی برای نوشین که روی کاناپه نشسته می برد.
نوشین با دیدن سوپ اخمی می کند و چینی به صورتش می اندازد.

_مامان من اشتها ندارم.

_یه نگاه به خودت بندازد ببین چقدر ضعیف شدی!به فکر خودت نیستی به فکر بچه تو شکمت باش.

با یادآوری وجود فرزندش سوپ را می خورد.روز به روز به کودکش علاقه مند تر می شود.
مادر بعد از کلی سفارش به نوشین به خانه خودش می رود.
بعد از بدرقه مادرش پا به درون اتاق مشترکش با وحید می گذارد.دفتر خاطراتش را باز می کند و به آرامی آن را ورق می زند.این دفتر را در گوشه ای از کمد پنهان کرده تا وحید آن را نبیند،زیرا خاطره هایش با علی در آن نوشته شده.با زیباترین خطی که دارد در صفحه ای از آن می نویسد:

یا رب ای کاش آشنایی ها نبود
یا به دنبالش جدایی ها نبود
یا که او با من نمی شد آشنا
یا مرا از او نمی کردند جدا

آه پر دردی می کشد.بازهم یاد علی مهمان ناخوانده ذهنش شده،بازهم دلش بی تاب اوست.زجر آور است که با مردی زندگی کنی که هیچ حسی به او نداری.درد آور است که هیچ عشقی نسبت به همسرت نداشته باشی…به خصوص که به تازگی همسرش به شدت با او سرد شده.
برای اولین بار با فرزندش که هنوز پا به این دنیا نگذاشته سخن می گوید:

_مامانی می بینی من چقدر غم و غصه دارم؟ولی تو نگران نباشی،وقتی تو به دنیا بیای نمیذارم اصلا غصه بخوری.

با بند بند وجود فرزندش را دوست می دارد و برایش شیرین و لذت بخش است که حس مادری را تجربه می کند‌‌.

موبایلش زنگ می خورد و پس از پاسخ
صدای پر انرژی طی آیلین در گوشش می پیچد:

_سلام نوشین خانوم.چند روزه نمیای دانشگاه، نگرانت شدم.

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0